حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت نود و سوم :
فصل 68
ساعت از دوازده ظهر گذشته بود که نیکی چشم باز کرد. کش و قوسی به کمرش داد و برخاست. آماده شد و به هال رفت. پوریا و لیلی مشغول صحبت بودند. لیلی با دیدن او لبخند مهربانی زد و گفت:
ـ خوب خوابیدی؟
ـ خیلی خوب. ممنون از لطفتون.
پوریا پرسید:
ـ آمادهاید؟
ـ بله، آمادهام.
پوریا با سری زیرگرفته گفت:
ـ پس من بیرون منتظرم.
نیکی به اصرار لیلی کمی صبحانه خورد و
لطفا صبر کنید...
