پارت نود و چهارم :

فصل 69
شهراد در حال برداشتن سیب از ظرف کریستال میوه گفت:
ـ مخم هنگ کرده یلدا! چیز دیگه‌‌ای به ذهنم نمی‌‌رسه.
یلدا با حرص گفت:
ـ دختره از کجا پیداش شد؟ فکر می‌‌کردم از تهدیدای تو ترسیده خونه‌‌شو خالی کرده.
شهراد گاز محکمی به سیب زد و گفت:
ـ اون مشاور لعنتی حواسش به همه چی هست.
در این هنگام گوشی‌‌ شهراد زنگ خورد. یلدا دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت و به جای شهر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️