حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت نود و چهارم :
فصل 69
شهراد در حال برداشتن سیب از ظرف کریستال میوه گفت:
ـ مخم هنگ کرده یلدا! چیز دیگهای به ذهنم نمیرسه.
یلدا با حرص گفت:
ـ دختره از کجا پیداش شد؟ فکر میکردم از تهدیدای تو ترسیده خونهشو خالی کرده.
شهراد گاز محکمی به سیب زد و گفت:
ـ اون مشاور لعنتی حواسش به همه چی هست.
در این هنگام گوشی شهراد زنگ خورد. یلدا دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت و به جای شهر
لطفا صبر کنید...
