لیست کلیه پارتهای رمان گورستان : پارت های 141 تا 158
تعداد کل پارت های منتشر شده : 158
-
رمان گورستان - پارت 141
چشم که باز کرد خودش رو توی اتاقکی تاریک و کوچیک دید. دیوار ها از جنس بتن بودن و از پنجرهی کوچیک بالای دیوار حدس میزد که احتمالا جایی که توشه زیرزمینه. احساس درد شدید پشت سرش باعث شد چشم ببنده و دستش رو روی نقطهای که تیر میکشید بذاره. درد توی نقطه به نقطهی بدنش حس میشد و به خاطر گیج بودن پس ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 142
"پردیس" همیشه فکر میکردم دختر نترسی هستم اما این اواخر زندگی بهم نشون داد که اشتباه فکر میکنم و تا وقتی عزیزامون توی زندگیمون هستن، ما مجبوریم که بترسیم حتی اگر نخوایم. برادر موجود عزیزیه، اونقدر عزیز که تو حاظری جونت رو بدی اما اون خار به پاش نره. مثل من که حاظر بودم تمام زندگیم رو بدم اما ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 143
"پدرام" تمام خرده شیشههای خونه و در دیواری که انگار داشتن من رو میخوردن یک بار دیگه بهم یادآوری کردن که زندگیم روی سرم آوار شده. تمام چیزهایی که دوستشون داشتم از دست رفته و اینبار حتی خانواده و یاری هم نیست که بهش پناه ببرم. صورتم رو پاک کردم و گوشی رو برداشتم. شمارهی بهنام رو گرفتم و اینب...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 144
از جاش جهید و با حرص یقهم رو توی دستش گرفت. - تیکهی چیو داری میندازی تو؟ عین آدم حرف بزن. محکم روی دو دستش کوبیدم و دستش رو از یقهم باز کردم. - واضح گفتم، این که تو نمیفهمیش به خاطر کودنی خودته! میفهمیدم که داره حرص میخوره و این برام خوشایند بود. احتمالا داشت دنبال حرفی میگشت تا باهاش منو ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 145
با این کار مخالف بودم، همیشه! به نظرم درست نبود که زن رو وارد کار کنیم اما زندگی این اواخر به بدترین شکل ممکن بهم یاد داده بود که همه مثل من فکر نمیکنن. به خاطر همین در رو باز کردم و وارد شدم. سوفی معشوقهی عماد جلوی آینه نشسته بود و با صدای در از جاش پرید. اول سراسیمه نگاه کرد و بعد سریع پرسید:...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 146
با وجود این که پرهام همیشه زیادی نگران بود ولی توی اکثر مواقع نگرانیش هیچ فایدهای نداشت و درست نبود. با کلافگی تمام بهش گفتم: ببین خیلی خستهتر و بیحوصلهتر از اونیم که بخوام با تو سرو کله بزنم. خواهش میکنم برو پرهام. راه افتادم و اینبار حرفش برام جذاب بود. - دستگاه و بهت میدم. احتمالا تو می...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 147
- ای واای.... این تنها چیزی بود که از دهن پرهام بیرون اومد. با همون حالت سست به سمت سوفی رفتم و طی یک تلاش بیجهت دست روی صورتش گذاشتم. امید واهیم دلش میخواست که حتی با اون حفرهی ترسناک وسط پیشونیش زنده باشه. فکر این که من باعث مرگ یه دختر جوون شده بودم داشت کمکم توی ذهنم رسوخ میکرد و هر لحظه...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 148
پرهام سوفی رو توی بغلش گرفت و سوار ماشین کرد. به هر سختی بود جنازهش رو برداشتیم و به سمت ویلای عماد راه افتادیم. من از اون کینه داشتم اما راضی به مرگ محبوبش نبودم. با این که پشت فرمون بودم اما حواسم کاملا یکجای دیگه بود. یک جا نزدیک دختری که با دیدن سوفی و مرگش به یادش افتاده بودم. اگر سر گندم...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 149
تهدید گندم، به این صورت واضح جرقهای شد تا دیگه مراعات حال عماد رو نکنم. تند به سمتش رفتم و مثل خودش روی زمین زانو زدم. صدام رو از بین دندونهای قفل شدم بیرون کشیدم و گفتم: آدم باش، دارم میگم من نکشتمش، غلطی که کرده بودی و عکس فیکی که فرستادی باعث از دست رفتن سوفی شد و اول تو بودی که شروع کردی. ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 150
"پرهام" دستش روی قلبش چنگ شد و صورتش از درد جمع شد. با دیدن رنگ و روش و قطرههای درشت عرق روی پوستش فهمیدم که یک چیزیش شده. به سمتش دویدم و صداش زدم اما فقط نگاه میکرد و جواب نمیداد. ترسیده بودم، بدنم رعشه گرفته بود. همیشه توی مواقع حساس سست میشدم و چند ثانیهی اول قدرت تفکرم از دست میرفت. ص...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 151
"دو روز بعد" "گندم" هیچوقت توی زندگیم تا این حد احساس درموندگی نکرده بودم. خودم رو توی اتاق حبس کرده بودم و تمام روز از پنجره به بیرون نگاه میکردم. خدارو شکر که بابا به خاطر این که بعد یه عمر کار کردن تازه بازنشست شده بود و فرصت داشت، دو روزی میشد که رفته بود شهرستان تا به خواهرش سر بزنه وگر...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 152
شاید آخرین باری که به خونهش اومده بودم برمیگشت به چندین سال قبل. همون موقعی که به درخواست سعید ازش خواسته بودم تا وارد کار سنگینتری بشه و اون رد کرده بود. دروغ چرا، در ظاهر و صرفا برای قانع کردن سعید باهاش دشمنی کردم و رابطهم رو قطع کردم اما تهِ دلم خوشحال بودم که قبول نکرده تا وارد لجن عمیق...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 153
یه موقعهایی هرچی بیشتر به زندگی قبلمون فکر میکردم بیشتر به عمق فاجعه پی میبردم و آتیش میگرفتم. کارهایی که با خواهر و برادرم کرده بودن مثل یه داغ روی دلم مونده بود و شاید فقط از بین بردن مسببش خنکم میکرد. به اون دختر احمق یاد میدادم که نباید بدون دونستن داستان زندگی کسی قضاوتش کنه. - منم فرد...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 154
شاید پرسیدن یه سوال باعث میشد بهتر درک کنه. لحنم در ظاهر آرومتر شد و پرسیدم: گندم مادرت چطوری مرد؟ نوک انگشتهاش رو روی هم فشار داد. - مریض بود. خودش خواست از بیمارستان بیاریمش خونه. صبح آوردیم و شبش فوت کرد. هرچیزی که بود، مادر و اسمش برام مقدس بود. - خدا رحمتش کنه. - ممنونم. چند لحظه ساکت شدم...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 155
"گندم" حالم از خراب هم خرابتر بود. تهِ دلم حس میکردم که تند رفتم و حالا بهم ثابت شده بود. حرفهای برادر پدرام پر از زهر بود و سمش داشت هر لحظه بیشتر توی قلبم فرو میرفت. با تمام وجود تحقیرم کرده بود، با لحنش، رفتارش و حتی نگاهش. قبل از پیاده شدن توانم رو جمع کردم و ازش پرسیدم: پدرام کجاست؟ ن...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 156
باورم نمیشد که حالا اینمن بودم که اسیر شده بودم. یعنی با همه همینجور تا کرده بود؟ پوشه رو پس زدم و دیگه خود پدرام رو ندیدم. فقط چراغهای ماشینش روشن بود و کمی بعد هم راه افتاد. پررو بازی جواب بود یا نرم صحبت کردن؟ التماس به سعید فایدهای هم داشت؟ همون لحظه جواب اومد که نه! این مرد از چیزی که ف...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 157
نه برای غرور اما بهخاطر شرم نمیدونستم که باید صبر کنم یا برم. پاهام زودتر از تصمیمم عمل کرد و تا راه افتادم پدرام خم شد و در شاگرد رو باز کرد. حالا دیگه نه راه پیش داشتم و نه راه پس... آروم جلو رفتم و سوار ماشین شدم. توان سلام دادنم نداشتم و اون هم اصراری به حرف زدن نداشت. تا در رو بستم راه افت...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان گورستان - پارت 158
این تلخترین حرفی بود که ازش شنیده بودم. امروز دونفر بهم گفتن من لیاقت عشق رو ندارم و الان خودم هم احساس میکردم که واقعا لایق این حس عمیق نیستم. من رو شکسته بود و شکسته بودمش اما مگه جز اینه که عشق هم درده و هم درمون؟! دستم رو با تردید بالا آوردم و روی سرش نشوندم. انگشتهام روی موهاش تکون خورد و...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
