لیست کلیه پارتهای رمان گورستان : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 136
-
رمان گورستان - پارت 61
برخلاف دفعات قبل که اکثرا در حال صحبت بودیم؛ سکوتی سنگین توی ماشین بود. هر دو عمیقا توی فکر بودیم و احتمالا اون هم مثل من دنبال راه چاره بود. صورت منقبض و اخم کمرنگ بین ابروهاش و بیحوصلگیش توی رانندگی برام ناراحت کننده بود. بر عکس اوایلش این اواخر هر وقت که من رو میدید درهم و ناراحت میشد و باع...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 62
شمارهای که پیدا کرده بودم رو میگرفتم اما کسی پاسخگو نبود. این میتونست بدترین اتفاق ممکن باشه چون تنها شاهد موجودم از اندک اطلاعاتی که پردیس میخواست بهم بده همین آدم بود. پیدا کردنش، اگر توی دبی بود برام آسون بود اما اینجا؟! مدتها بود که نبودم و دست و بالم بسته بود. همیشه زندگیم یه کلاف سردرگ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 63
برای یک لحظه حس کردم تمام اسید معدهم داره میاد تو حلقم و حالم رو بههم میزنه. چشم بستم و سرم رو برگردوندم. پسر بیچاره جوری ترکیده بود که بعید بود زنده مونده باشه. نفسهای تندم رو فرو بردم و دوباره برگشتم. یعنی ممکن بود که نشونهای ازش مونده باشه؟ با وجود اینکه برام فوقالعاده سخت و تلخ بود دوب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 64
"گندم" از وقتی صدای گرفتهش پشت گوشی رو شنیده بودم، دلشوره به جونم افتاده بود و دست از سرم بر نمیداشت. با قدمهای تند به سمت ماشین رفتم و نشستم. بیحرف نگاهم میکرد و همونطور که حدس زده بودم حالتِ صورتش هم گرفته بود و از چشمهاش غم بیرون میزد. نمیدونم چش شده بود که به این حال افتاده بود. آرو...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 65
به صورت غرق در خوابش نگاه کردم. به مژههاش، به حالت جمع شدهی دستها و بدنش. دوست داشتنی بود این پسر جذاب و بانمکِ پر از غم! احساس عجیبی داشتم. احساسی متفاوت از تمام حسهایی که تا اون روز توی زندگیم بود... کاش توی این هول و ولایِ زندگیم و اینهمه درگیری نیومده بود تا با ذهن باز و آزادتر بهش فکر م...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 66
"گذشته" "پرهام" از ملاقاتم با اون آدم ازخود راضی یک هفتهای میگذشت. خواسته بود خودش خبر بده و برای همین هم من منتظر زنگش بودم و انتظار کشیدن هم سخت بود. دقیقا روز هشتم موقعی که از خونه بیرون اومدم، توی کوچه ماشینش رو دیدم. اون ماشین شاسی بلند و مدل بالای زیادی تمیز فقط متعلق به خودش بود. انگار...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 67
بدون توجه کردن به چیزی که بهش گفته بودم، همون شب شیشهی مشروب رو کامل خورد. انقدر خورده بود که بدنش مقاوم شده بود. وگرنه قطع به یقین هرکس جای اون بود با اون همه الکلی که وارد بدنش شده بود یا اووردوز میکرد و یا بیهوش میشد. مطمئن بودم فردا بیدار کردنش کار سختیه اما خب باید حواسم میبود که تا بیدا...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 68
"گذشته" "مهیار" توی باشگاه چیزی از تمرین نفهمیدم و تمام حواسم توی خونه بود. مامان این روزا حال و احوال درستی نداشت و این نگرانم کرده بود. سابقه نداشت که به جز سرماخوردگی و روتینهای عادی دکتر زنان پیش دکتر دیگهای بره. میدونستم آزمایش داده و جوابهاشم گرفته اما خب چیزی از جواب به من نگفته بودن. ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 69
" زمان حال" " گندم " موهای نمدارم رو نسبتا خشک کردم و حولهرو دور موهام پیچیدم. برای شام ماکارونی گذاشته بودم و تا زمان دم کشیدنش حموم رفتم و الان هم میخواستم به مهیار زنگ بزنم و بهش بگم ممکنه یک ماه نتونم بیام. تماس گرفتم و بعد از سه تا بوق جوابم رو داد. - سلام آقای محبی؟ توی صداش هیجان بود. - ...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 70
از صبح زود توی دفتر بیمه و شعبههای مختلفش در حال دوندگی بودم. فقط چند ماه به بازنشستگی بابا باقی مونده بود و دلم میخواست که بازخرید مدت زمان باقیموندهش خوشحالش کنم. نزدیکهای ظهر بود که مبلغ بیمهی چند ماهش رو هم واریز کردم و منتظر روند اداریش موندم. از دفتر بیمه که بیرون اومدم به سمت ایستگاه...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 71
جا خوردگی و غم عمیقِ توی نگاهش برای یه لحظه دلم رو به درد آورد. یعنی تقصیر من بود؟ من خواسته بودم که اینطور بشه؟ زیاد طول نکشید که چهرهی جا خوردهش از بین رفت و جاش رو صورت مغرور روزهای اول گرفت. - کی؟ متوجه سوالش نشدم. - چی کی؟ حالا که دقت میکردم توی صورتش غرور نبود. خشم بود. خشم خیلی زیاد. -...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 72
امروز دقیقا سه روز بود که از خونه بیرون نرفته بودم. سه روز که انگار خودمو از اون دنیای وحشی و ترسناک بیرون از خونه حفظ کرده بودم. همه چیز ساکت بود. خبری از چیزی نبود؛ خبری از کسی نبود. پدرام و مهیار و ناشناسهای مزاحم هم زنگ نزده بودن. انگار بهم وقت داده بودن تا استراحت کنم برای این که بتونم دوبا...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 73
انگاری اون هم منتظر پیامم بود. حتی فکر این هم باعث شد درخشش ستارههای ریز و کوچیک رو تهِ دلم ببینم. اگر مشکل و درگیریهای دیگه نبود؛ میتونستم با قاطعیت بگم شاد و خوشبختترین آدم دنیا منم. "درگیر اسبابکشی بودم، خونهرو عوض کردیم." توجیه نبود اما، دلم نمیخواست فکر کنه بیمعرفتم. "یعنی توی این 17...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 74
صدای بمو مردونهش آروم به گوشم رسید. - نگام کن! سر بلند کردم تا بیش از این رسوا نشم. چهرهش طلبکار بود و دلخور...مثل لحنش. - ندیدی زنگ زدم؟! ندیدی پیاممو؟! الانم که مطمئنم دیدی گوشیتو برگردوندی گذاشتی رو میز؟! کمی به جلو خم شد و دو آرنجش رو روی میز گذاشت. - نگفتم جواب ندی خراب میشم رو سرت گندم...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 75
روشن شدن برق شیطنت توی چشماش رو دیدم و تا خواستم حرفی بزنم گفت: حالا مثلا چی میشد زیر یک ماه جوابمو میدادی؟ تو که همون هفته اول از من خوشت اومده بود. با خندهای از سر حرص جواب دادم: حقت بود تو اون یه ماه کلا جوابتو نمیدادم، تا الان اینجوری نگی به من! بلندتر از خودم خندید و سرش به سمت شونهش خ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 76
دست چپش رو کنار پنجره گذاشت و با دو انگشت میانیش شقیقهش رو فشار داد. - بابا همون سری که داشتی راجع بهش صحبت میکردی گفتی دیگه. خودت برگشتی گفتی اخلاقش گَنده، ولی خب چون مامانش فوت شده گاهی وقتا میفهممش. با دهنی نیمهباز بهش نگاه میکردم و داشتم سعی میکردم روزی که این حرف رو به اون زدم به یاد ...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 77
خودش نشست و صورت قاطع و لحن مصممش به من اجازه نداد بیشتر مخالفت کنم. در نهایت کاملا معذب نشستم و کیفم رو کنارم گذاشتم. معذب بودنم فقط یک دقیقه طول کشید و باز محو زیبایی باغ شدم و هوای ابری و نمنم بارونی که میزد. پاکت سیگار و فندکش رو از جیبش بیرون کشید و سیگاری روشن کرد. خودش هم ساکت به باغ نگا...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 78
"گذشته" "پرهام" بعد از دیدار بابا و سعید، رفتار بابا عجیب شده بود. چند روزی بود که توی خونه صدای داد و بیداد و دعواش با مامان به گوش نمیرسید. چند روزی بود که آرومتر شده بود و انگاری که اتفاقی برای مغز و فکرش افتاده بود. از نظر رفتاری، سر و کلهای با هیچ کدوم از اعضای خانواده نمی زد. این رفتا...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 79
با وجود اینکه نمیدونستم دقیقا چه باری رو حمل میکنیم اما خب...مطمئن بودم قاچاقه و غیر قانونی! تازه اگر همین الان اون مامور ازم میپرسید که دقیقا داری چیرو میبری و من نمیدونستم رسما همهچیز بدتر میشد. تمام این فکر ها توی کمتر از یک ثانیه به مغزم رسید و بعد تپش قلب و استرس جاش رو پر کرد. قلب...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 80
انگار اصلاً شوخی نداشت. نگاهش همونقدر خونسرد و وحشتناک به من دوخته شده بود. با همون تنِ لرزون از جا بلند شدم و دستهام رو بالا گرفتم. میزد. قطعاً میزد. وقتی جلوی چشمم دوتا پلیس رو بهراحتی کشته بود، پس قطعاً من رو هم میکشت. آروم سرم رو پایین آوردم و گفتم: باشه. سر تکون داد و به ماشین اشاره کر...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
