لیست کلیه پارتهای رمان گورستان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 138
-
رمان گورستان - پارت 41
"زمان حال" "گندم" وارد دفتر شدم. طبق روال همیشگی کارهای روزمرهم رو آغاز کردم. یه چایی دم کردم، زونکنهارو مرتب کردم و برای زنگ زدن به مشتریهای جدید و رضایتشون لیست شمارههارو برداشتم. زمان زیادی نگذشت که باز مهیار وارد دفتر شد. سلام دادم و اون هم گرمتر از همیشه جوابم رو داد. باید کار رو تموم م...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 42
نگاهش سنگین بود، چشمهای مشکی رنگش باعث میشد ناخودآگاه استرس بگیری. اینکه تونسته بودم نسبتا راحت توجهش رو به خودم جلب کنم خوب بود ولی خب اگر میفهمید...یه چیزی از بد و افتضاح هم اونطرفتر بود. دست بردم و دستش رو از زیر چونهم برداشتم. دستهای من یخ کرده بود و دست اون گرم بود. از لمسِ مستقیم پو...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 43
با وجود تمام احساس همدردیای که با مهیار میکردم، به طرف خیابون اصلی راه افتادم. هنوزم به خاطر حرفی که زده بودم احساس شرم میکردم. کاش دهنم بسته میموند توی اون لحظه! کاش یهکم بیشتر فکر میکردم. بیهدف راه میرفتم و حواسم نبود که گوشیِ سایلنت توی کیفم داره خودش رو تیکهپاره میکنه. به خط اتوبوسی...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 44
نگاهِ ناباورم بهش دوخته شد و جواب توی مغزم گم شد. منتظر نگاهم میکرد و واقعا داشم توی نگاهش گم میشدم. چه چیزی داشت تغییر میکرد؟ چی داشت توی قلبم رخ میداد که تمام بدنم گر گرفته بود. سرش دوباره خم شد و آروم گفت: تا وقتی بهم جواب مثبت ندادی اینجوری سنگین نگام نکن گندم. آب دهنم رو قورت دادم و به ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 45
"هشت روز قبل از تشییع جنازه" "مهیار" توی تمام زندگیم سعی کرده بودم، سرم به کار خودم باشه و به هیجکس کاری نداشته باشم. ادعایی که روی این موضوع داشتم باعث شده بود زندگی مثل همیشه چیزی رو جلوم بذاره و بگه؛ ((اگه میتونی، الانم سرتو بکن تو زندگیِ خودت)). من هیچوقت نخواسته بودم با کسی در بیفتم و بر...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 46
نگاهش با همون برق خاص ناباور شد و آروم پرسید: - داری باهام شوخی میکنی نه؟! چهرهم رو جدی کردم. باید کاملا باور پذیر به نظر میرسید. - نه، کاملا جدیام... دلم نمیخواد اینطوری لباس بپوشی و همه جات معلوم باشه! چند بار پلک زد و بدون هیچ مقاومتی گفت: باشه... ولی چرا؟ نیازی به توضیح بیشتر نبود و همین...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 47
آب دهنم رو قورت دادم اما چهرهم رو حفظ کردم. اون اما من رو میشناخت و نیشخندش نشون میداد که فهمیده کامل ترسیدم. آروم از حمام بیرون رفت. بعد از رفتنش تنم شروع به لرزیدن کرد و من با باز کردن آب گرم شروع به گرم کردن بدن یخ کردهی خودم کردم. بعد از دوش گرفتن، حولهی تن پوشم رو پوشیدم و بیرون اومدم. ...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 48
کتونیهام رو درآوردم و توی همون ماشین کفشهای پاشنه بلندم رو پوشیدم. همیشه رانندگی با کفش پاشنه بلند برام ناممکن بود. وارد ساختمون شدم و از توی لابی و تابلوی اسمها اسم فرهاد توکلی و طبقهش رو پیدا کردم. جاش رو عوض کرده بود. از آسانسور بیرون زدم و زنگ در واحد رو زدم. منشی در رو باز کرد و با نگاهی...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 49
این یعنی فرصتِ کم و کِیسهای خیلی زیاد که ما باید سریع میفهمیدیم که کدومشون مد نظر ماست. سعید خیلی زرنگ بود! اونقدر زرنگ که حتی توی مدارکی که دست وکیل خودش بود هم آدرس یا شماره ملیای از طرف نوشته نشده بود! وگرنه فهمیدن از طریق کد ملی راحتترین کار دنیا بود.... نگاهی به بابک انداختم و اون هم نگا...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 50
صدای قدمهاش نشون میداد که گورش رو گم کرده و بغضی که قصد خفه کردنم رو داشت شکست و بیصدا از گلوم بیرون اومد. پشت دستم رو به صورتم کشیدم و باز همهچیز یادم اومد..... "فلشبک" یک ماهی از روزی که از اون شرکت لعنتی زده بودم بیرون گذشته بود. دنبال کار نگشتم و ترجیح دادم فعلا با پس اندازی که دارم بگذر...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 51
"زمان حال" "گندم" از اتفاقی که توی قلبم رخ داده بود متعجب بودم. از این معدهای که انگار جمع شده بود. از نفسهای تنگم و خفگی قفسهی سینهم. من دلم نمیخواست انقدر زود اعتراف کنم که به اون باختم... دقیقا کمتر از یک ماه! نگاهش نکردم و از جام بلند شدم. همراهم از جا برخاست و پرسید: کجا؟ چشمم بهش خور...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 52
کنارش نشستم و ساکت موندم تا حرف بزنه. غمی که توی چشمهاش لونه کرده بود زیادی سنگین بود. حس فقدان و کمبود رو میشد به راحتی از چشمهاش خوند. - صدای دعوای ما سهتا همیشهی خدا به راه بود! یه بار سر توت... یه بار سر کتلت... یه بار سر بازی... خندید و برای یه لحظه رنگ نگاهش هم عوض شد و درخشید. - از ا...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 53
هوا تاریکِ تاریک شده بود. دسته گلهای مزار رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. یه جوری همه جارو سکوت گرفته بود که انگار هیچوقت هیچکس روی این زمین نبوده. نورهای کمرنگ تیرهای چراغ برق نتونسته بودن نورشون رو به وسط قبرستون برسونن. همین رو میخواستم...تاریکی، تنهایی و سکوت. از بین قبرها رد میشدم و چ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 54
"گندم" توی اتاقم نشسته بودم و انگار در و دیوار اتاق در حال بلعیدنم بودن. درسته که چند روزی بود از ناشناس خبری نبود اما من مطمئن بودم بالاخره سر و کلهش پیدا میشه. چارهای به ذهنم نمیرسید! تهِ تهش چی بود؟! حتی اگر با مهیار وارد رابطه هم میشدم باز چطور باید ازش میخواستم که در کشوش رو باز کنه ی...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 55
"پرهام" بعد از قطع کردن تماس روی اون دختر احمق به قاب عکس روی میز خیره شدم. تصویر مامان، من، پردیس و پدرام. خانوادهی شادی که ازش فقط همین قاب عکس باقی مونده بود. به عکس پدرام خیره شدم...به لبخند عمیقی که دیگه چندسالی بود که روی لبش ندیده بودم. به اون دوتا تیلهی سرکش که همیشه جون میدادن برای د...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 56
"پدرام" با نیشخند به اسمش روی صفحهی گوشی نگاه میکردم. شاید آسمون به زمین اومده بود که پرهام داشت به من زنگ میزد! انقدر ازش حرص و کینه داشتم که شنیدن صداش هم برام مکافات بود و حتی دلم نمیخواست از پشت گوشی جوابش رو بدم. با تمام اینها کنجکاو هم بودم؛ پرهام آدم الکی زنگ زدن اونم به من نبود اما ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 57
"گندم" سه روزی بود که از پدرام خبری نبود. نه از پدرام، نه از مهیار و نه از اون ناشناس. طبق معمولِ هرروزه، صبح به دفتر میرفتم و بعداز ظهر به خونه برمیگشتم. همچنان راهی برای باز کردن کشو نبود و هنوز هیچ راهی به ذهنم نرسیده بود. این که از مهیار خبری نبود مهم نبود! ناشناس هم هرچند الان ساکت بود ول...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 58
تنها عکسالعملم به حرف آخرش یه لبخند کوتاه بود. مشغول لقمه گرفتن شدم و شروع به خوردن کردم. انگار که مثلا خیلی هم کنجکاویم تحریک نشده بیخیال پرسیدم: حالا چی هست که انقدر مهمه و داری خودت رو براش به آب و آتیش میزنی؟ برای بهتر فهمیدن منظورم پرسید: چیزی که دست اونه یا چیزی که دست خودمه؟ کاش میشد جف...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 59
ساعت کاری امروزم هم تموم شد. بعد از انجام کارهای دفتر در رو قفل کردم و بیرون زدم. آروم و قدم زنون به سمت خیابون اصلی راه افتادم. فکرم پیش اون بود. همونی که این اواخر چشمهاش رنگ صداقت به خودش گرفته بود و حرفهاش بوی اعتماد میداد. با وجود تمام احساساتِ قوی و مطمئنی که بهش داشتم اما باز هم برای قبو...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 60
آه از سینهم بیرون اومد...یعنی دوباره؟ دوباره تهدید شدن با جون بابام؟ این بار اجازه نمیدادم که یکی راحت با جونش بازی کنه. - اوکی میام بیرون. خندهی کوتاهی کرد و گفت: آفرین، میدونستم عاقلی و بهترین تصمیم رو میگیری. منتظرم... تماس رو قطع کرد. مثل یه مجسمه به سنگفرش روبهروم خیره بودم. ضعف توی ا...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
