پارت صد و چهل و سوم :
"پدرام"
تمام خرده شیشههای خونه و در دیواری که انگار داشتن من رو میخوردن یک بار دیگه بهم یادآوری کردن که زندگیم روی سرم آوار شده. تمام چیزهایی که دوستشون داشتم از دست رفته و اینبار حتی خانواده و یاری هم نیست که بهش پناه ببرم.
صورتم رو پاک کردم و گوشی رو برداشتم. شمارهی بهنام رو گرفتم و اینبار با صدای خواب آلود جواب داد: بله آقا؟
- بهنام چند نفرو بفرست از دور حواسشون
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
دلارام
0خدا لعنتت کنه سعیدکه همه رو بدبخت کردی کثافت وای من نمیدونم چرا تو این یکی رمانت انقدر بد دهن میشم همه رو فوش میدم🤣🤣فک کنم زیادی رو پدرام حساس شدم البته ب چشم برادری خودم شوهر دارم🤣
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اشکالی نداره ازادی به سعید فحش بدی، 😅😅
۳ روز پیشرزا
1ممنون صبا جون پدرام با اینکه آدم سالمی نیست چرا من دوسش دارم بسیار قلم توانایی داری صبا جون زیبا راز آلود و عاشقانه موفق باشی گلم ❤💞💞
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم عزیز دلم، تظر لطفته. شاید پدرام رو دوست داری چون همیشه آدم بدا از اول بد نبودن و تو میدونی چی باعث شکلگیری شخصیتش شده♥️
۳ روز پیشستاره
0پس با ادعایی ک پدرام نسبت به گندم داره و به مهیار گفت ک دختر مورد علاقمه و به هیچکس نمیدم میشه امیدوار بود ک گندم رو ببخشه
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
بله میشه
۳ روز پیشستاره
0امیدوارم فقط برای حرص دادن مهیار این حرف رو نگفته
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
منم امیدوارم
۳ روز پیشستاره
0ای وای حالا روی خشن پدرام برای گندم رو میشه؟واقعا زندگی گندم رو به عذاب می کشه؟
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
معلوم میشه
۳ روز پیشفاطمه
1عه چ دخترای بد هستید شما،گندم حق داشت این رفتارو نشون بده چرا دخترا هی باید توسری خور باشن ببینن و دم نزن خوب کرد فکر میکرد حقیقت اونه مگه غیرت فقط واسه مرداس
۶ روز پیشآرا
2گندم نذاشت حقیقت رو بگه بعدم گفت اگرم بدونم نظرم تغییری نمیکنه میتونست حرفاشو بشنوه بعد قضاوتش کنه چطور حرفای مهیار رو براحتی باور کرد!
۶ روز پیشآرا
2پس فقط ادعای عاشقی رو داشت وقتی تو اون حال رهاش کرد گندم انگار عادت کرد فقط عشق دریافت کنه و اینو لایق خودش میدونست ولی حاضر نشد حرفای پدرامو بشنوه اون بلای ک سر جناره پردیس آورد اشتباه کوچیکی نبود پدرام میتونست بازخواستش کنه اما از سر علاقه گذشت کرد
۶ روز پیشHani
1ای گندم احمق هیچ کی اندازه پدرام دوست نداره
۶ روز پیشAVA
0اقا ما از گذشته پدرام خبر داریم گندم از کجا باس بدونه.
۶ روز پیشرویا
1گندم خیلی بی لیاقت تر از اون چیزیه که هست و با این همه زخمی که زد هنوز پدرامه بیچاره دلش پیششه خداکنه بعد این همه درد به ارامش برسی 🙂
۶ روز پیشمهسا
3بی لیاقت ترازگندم وجودنداره طفلی پدرام رواین دختره مارمولک کراش زد
۶ روز پیشزری
1جوونم به پدرام👌👌🤌🤌
۶ روز پیشستاره
0مثل همیشه عالی 🌱خسته نباشی بانو 🌹انشالله همیشه درگیر شادی های موفقیتت باشی🌠
۶ روز پیشراز
3خوش قلم بانو کاش هدیه میدادی خیلی حساس بودا والا.
۶ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
راز قشنگم، امشب خیلییی درگیرم متاسفانه، فردا کلی هدیه داریم♥️
۶ روز پیشراز
0فک نکنم مهیار از کارای باباش همون طور ک پدرام گفت خبر داشته باشه
۶ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ریحا
0خوب من که بی نهایت منتظر اتفاقات بعدی ام خسته نباشید نویسنده ی عزیز