خلاصه رمان عاشقانه گورستان
گندم، دختر غسالیه که به همراه پدرش، پشتِ یک قبرستونِ قدیمی زندگی میکنه. یکروز توی سختترین شرایط زندگیش، پیشنهادی وسوسه انگیز از مردی غریبه در رابطه با کارش میگیره که رد کردنش براش سخت و غیرممکنه. با تصور راحت بودنِ کار و فکر به آشفته بودن زندگیش پیشنهاد رو قبول میکنه اما، آیا همهچیز به اون راحتیه که فکر میکنه؟! اون میدونه که تبعات این تصمیم قراره گریبان دو نفر دیگهرو هم بگیره؟! بعد از قبول و انجام پیشنهاد؛ درست وقتی که فکر میکنه همهچیز عالیه و زندگیش رو نجات داده پیامی با تهدیدی واضح به دستش میرسه! "اشتباه بزرگی کردی غسال کوچولو" . . . چیشد که به این نقطه رسیدم؟! چیشد که تو با تمامِ تلخیای وجودت برای من شیرینترین آدم دنیا شدی؟! دوست داشتنت دلمو از گورستان وحشتناک و تاریک درونم بیرون کشید و به دنیای واقعی پرت کرد! من تورو دقیقا از دل دنیای مردهها پیدا کردم...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان گورستان - پارت 22
از عمارت ننگینش بیرون زدم و راه افتادم. کمی بعد رسیدم. ریموت پارکینگ رو زدم و تا وارد شدم شمارهی بهنام افتاد رو گوشیم. خسته بودم... خیلی خسته! احتمالا یا یه مشکلی پیش اومده بود که الان زنگ زده بود و یا میخواست خبر انجام کار رو بده. تماس رو وصل کردم و طبق عادتم اول حرف نزدم. - الو، آقا؟! -بگو به...
بروزرسانی در : ۴۱ دقیقه پیش
-
رمان گورستان - پارت 21
خوب میشناختمش! الان اوضاع هرچی که بود آروم نبود. اون توی حفظ ظاهر استاد بود اما من میفهمیدم که همهچیز بزرگتر از چیزیه که میگه! خیلی بزرگتر... دستی روی موهاش کشیدم و گفتم: باید بهم بگی چطوری اینکارو کردی؟ خندید و ازم جدا شد. - بیخیال شو دیگه! ساعت چنده؟ نکنه میخوای بگی شب نمیری کلاب؟! گفت...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان گورستان - پارت 20
دوازده روز قبل از تشییع جنازه دُبی"امارات" "پدرام" نگاهم روی بستههایی بود که داشتند لایِ بارهای دیگه بارکد میخوردند. بارکدهایی که فقط اگر استعلامشون رو میگرفتن، فِیک بودنشون معلوم میشد. تمامِ موجودیِ بار چک شده بود و این مثلِ همیشه، مرحلهی قبل از ارسال بود. بهنام به سمتم اومد و همونطور که ن...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 19
شانزده روز قبل از تشییع جنازه مهیار وارد خونه شدم و تو بدو ورود بابا و پردیس رو دیدم که در حال لذت بردن ظاهری، از زندگیِ مشترکشون بودن. سرِ پردیس به سمتم برگشت و نگاهش مثل همیشه، مشتاق به چشمام دوخته شد. برای سلام دادن بلند شد و جلو اومد و کنار ستون ایستاد، من با دیدن کراپ کوتاه و شلوارکی که تا ب...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
آنی
0مهیار خیلی حرص میخوره. نکن پسر پیر میشییی
۳ ساعت پیشMm
در پارت 180عررررر عالیهههه با رمانت خیلی حال میکنم
۱۰ ساعت پیشآدولفا
در پارت 210احساس می کنم این از اون رمان هاست که تمام شخصیت هاش خاکستری ان😭
۱۱ ساعت پیشراز
در پارت 210اینا که خانوادگی خورده شیشه دارن همون گراش بزنیم رو مهیار واسه گندم بهتره
۱۴ ساعت پیشساناز
در پارت 20بومب...😉خوش اومد از رمان😇
۱۹ ساعت پیشدلارام
در پارت 180متاسفانه استوری رو ندیدم عزیزم
۱۹ ساعت پیشدلارام
در پارت 180از شخصیت پدرام خوشم میاد خیلی باحاله اعتماد به نفسشو دوست دارم ولی چرا میخواد مخ گندم و بزنه اونکه همینجوریشم گندم تو مشتشه هر کاری بخواد انجام میده براش
۱۹ ساعت پیشدلارام
در پارت 170ممنون ازت بخاطر پارت عالیت خسته نباشی عزیزم
۱۹ ساعت پیشنورا
در پارت 210عالیییییییی بوددددددد💕😭
۲۰ ساعت پیشmad
در پارت 80عالییی خیلی خوشم اومد فقط یه ذره مهیار و با داداش پردیس قاطی کردم😂
۲۰ ساعت پیشافسون
در پارت 210پس اونی که دنبال رسوایی کننترله پرهام ادنی که رفت سر وقت گندم و اسکن چشم پرهام ولی اونی که میخواد جلوش و بگیره پدرامه ونقش مهیار هم نخودی بود واگه اون گشته شده باشه پس یا ربطش به پرهام یا باباش و بیچاره گندم جون وسط این ماجراهاست ممنونم گلم 🥰
۲۲ ساعت پیشSara
در پارت 210گندم پدرام پسر خوبیه لطفا زود تر عاشقش شو😂😉
۲۳ ساعت پیشملیس
در پارت 80ناشناس واقعا برادر پردیس بود؟ خیلی پیچیدس
۲۳ ساعت پیشزهرا
در پارت 210جالب وزیبا.ممنون.😁🤗🤭🙏
۲۳ ساعت پیش
زهرا
0خیلی خوب بود عزیزم خسته نباشی🥰