دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه گورستان اثر صبا سروین

رمان گورستان

  • زبان فارسی
  • 84.3K 👁
  • 277 ❤️
  • 2.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه گورستان

گندم، دختر غسالیه که به همراه پدرش، پشتِ یک قبرستونِ قدیمی زندگی می‌کنه. یک‌روز توی سخت‌ترین شرایط زندگیش، پیشنهادی وسوسه انگیز از مردی غریبه در رابطه با کارش می‌گیره که رد کردنش براش سخت و غیرممکنه. با تصور راحت بودنِ کار و فکر به آشفته بودن زندگیش پیشنهاد رو قبول می‌کنه اما، آیا همه‌چیز به اون راحتیه که فکر می‌کنه؟! اون می‌دونه که تبعات این تصمیم قراره گریبان دو نفر دیگه‌رو هم بگیره؟! بعد از قبول و انجام پیشنهاد؛ درست وقتی که فکر می‌کنه همه‌چیز عالیه و زندگیش رو نجات داده پیامی با تهدیدی واضح به دستش می‌رسه! "اشتباه بزرگی کردی غسال کوچولو" . . . چی‌شد که به این نقطه رسیدم؟! چی‌شد که تو با تمامِ تلخیای وجودت برای من شیرین‌ترین آدم دنیا شدی؟! دوست داشتنت دلمو از گورستان وحشتناک و تاریک درونم بیرون کشید و به دنیای واقعی پرت کرد! من تورو دقیقا از دل دنیای مرده‌ها پیدا کردم...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

هوا سوز داشت و نور ماه همچون چراغی روشن بر روی زمین می‌تابید.
سایه درختان روی قبرهایی با سنگ‌های جدید و قدیمی به همراه صدای حیوانات، می‌توانست برای هر کسی که در این موقع شب این‌جا گیر کند ترسناک باشد.
من اما انگار عادت کرده بودم و دیگر چیزی وجود نداشت که بتواند وحشت زده‌ام کند.
هرشب به رسم عادت روی صندلی می‌نشستم و آن فضای مثلا خوف انگیز، برعکس مایه‌ی آرامشم بود.
کار همیشگی‌مان بود مرده شستن و وقتی کل روز به آن‌ها دست می‌زدیم، پس دیگر چیزی در سنگ قبرهایشان نبود که مارا بترساند.
بابا هرشب از شدت خستگی زود می‌خوابید و من که انگار خواب دیگر برایم منبع آرامش نبود؛ آرامشم را در تنهایی و در سکوت گورستان می‌جستم.
انگشت‌هایم از شدت شست‌وشوی بیش از حد و غسل دادن مردگان درد می‌کرد و برایم عجیب بود که چرا این درد عادی نمی‌شد؟!
ثروت؛ انگار چیزی بود بی‌معنی و پوچ.
بدنم را کش و قوسی دادم و به داخل خانه کوچکمان رفتم، بوی نم و زنگ‌زدگی از درو دیوار می‌آمد و انگار هر لحظه بیشتر نداری‌مان را به رخم می‌کشید!
ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که به رخت‌خواب پناه بردم.
سرم را که بر زمین گذاشتم انگار تمام کمرم بر زمین ریخت و از من تنها استخوان‌هایم ماند.
خسته خودم را کشیدم و اندک درد کشیدن بدنم را با لذت بر جان خریدم.
صبح کار داشتم و دیگر وقت خواب بود.
****
"گندم"
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. بابا زودتر رفته بود و برام یه‌کم نون و پنیر توی سفره گذاشته بود. صبحونه‌م رو خوردم و لباس پوشیدم.
هوا هنوز کامل روشن نشده بود و من از بین قبرها رد می‌شدم.
مامان خدابیامرز همیشه می‌گفت: "روی سنگ قبر پانذارم و وقتی می‌پرسیدم چرا دلیلش رو نمی‌دونست."
به حرف اون هم که بود همیشه از کنار قبرها رد می‌شدم و روی اونا پا نمی‌ذاشتم.
از خونه تا انتهای قبرستون یک ربع راه بود و غسالخونه هم تقریبا همون‌جا بود. سرم پایین بود وداشتم رد می‌شدم که کسی صدام زد.
- خانم امیری؟
با تعجب به سمت صدا برگشتم.
مرد جوونی بود که به ظاهرش نمی‌خورد اهل این دور و اطراف باشه!
قد بلندی داشت و بسیار آراسته به نظر می‌رسید، چهره‌ش حدودا سی‌وپنج‌ شیش می‌زد و چشمای سبز رنگش می‌درخشید.
شلوار رسمی تیره پوشیده بود با پیرهن مشکی ساده، اما مشخص بود که همون پیرهن ساده هم از نظر قیمتی ارزش بالایی داره.
دست از خیره نگاه کردنش برداشتم و گفتم: بفرمایید؟
صداش بم و رسا بود و در عین حال محکم.
- غسال این‌جا شما هستید؟
کنجکاو‌تر شدم.
- بله خودم هستم.
نگاهِ خیره‌ش روم سنگینی می‌کرد.
- می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
نگاهی به ساعت گوشی انداختم، بهش نمی‌خورد مزاحم باشه یا قصد اذیت و آزار داشته باشه.
- من دارم میرم سرکار اگر خیلی طول می‌کش...
بین حرفم پرید و قدمی جلوتر اومد.
- من مدتیه که شما رو زیر نظر دارم.
چشمای سبز رنگش رو به من دوخت و با لحن وسوسه کننده ای گفت: پیشنهادی براتون دارم که اگر قبولش کنید زندگیتونو عوض می‌کنه!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان گورستان
  • آدولفا

    در پارت 670

    خواهرت رو خواستگاری کرده کجای کاری؟

    ۳۹ دقیقه پیش
  • ازیتا

    در پارت 671

    ععا، ندیدم ولی بازم دمتگرم خیلی قشنگه

    ۸ ساعت پیش
  • زری

    در پارت 671

    مفنگی😒😒 اه اه چقدر رقت انگیزند 😒😒😖😖

    ۹ ساعت پیش
  • Nana

    در پارت 671

    خدا لعنتش کنه معلوم نیست چه وعده ای بهش داده و چی گفته که داره به پرهام دروغ میگه

    ۱۳ ساعت پیش
  • راز

    در پارت 671

    باباشون تو زمان حال مرده؟

    ۱۶ ساعت پیش
  • دلارام

    در پارت 671

    خدا لعنت این سعید و که همه رو بدبخت کردو عذاب داد

    ۱۷ ساعت پیش
  • نورا

    در پارت 671

    عالیی بودد صباا خسته نباشیی🤭💕

    ۱۸ ساعت پیش
  • مرضیه

    در پارت 672

    خسته نباشی صبای قشنگم 💙💙

    ۱۸ ساعت پیش
  • ازیتا

    در پارت 671

    عهه چراا انقدرر کوتاهه

    ۱۹ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ازیتا جانم توضیح دادم، متاسفانه بعضی پارت‌ها چون باید سرجای مشخص تموم شه کوتاه‌تره. گاها هم بعضی‌ها بلندتر. ممنون از صبوریتون♥️

    ۱۹ ساعت پیش
  • میخک

    در پارت 672

    خوبه ولی انقدرپارت کوتاه نمیدونم اصلاادم ناراحت میشه چون شروع نشده تموم میشه

    ۱۹ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    پارت‌ها نمیشه همیشه اندازه هم باشن، متاسفانه بعضی پارت‌ها به خاطر این که باید سرجای مشخص تموم شه کمتره و گاهی وقتا هم بیشتر.

    ۱۹ ساعت پیش
  • Zak

    0

    سلام عزیزم امشب قول دوتا پارت داده بودیاا

    ۲۰ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    سلام عزیز دلم، بخدا من شرمنده‌ی روی ماهتم. یکیش الان اپلود میشه برای فردا دو تا میشه، بخدا از بدقولی بدم میاد ولی نرسیدم

    ۲۰ ساعت پیش
  • Zak

    0

    دشمنت شرمنده دختر.انشالله همیشه سلامت باشی

    ۲۰ ساعت پیش
  • آدولفا

    در پارت 661

    خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است.. از این مدل پدر و مادرها آدم واقعا ناراحت میشه. هرچند اون ها هم قبل از این که پدر یا مادر باشن انسانن ولی خب دیدنشون توی این وضعیت ها تاسف برانگیزه

    دیروز
  • آدولفا

    در پارت 650

    هعی روزگار نابکار

    دیروز
  • آدولفا

    در پارت 640

    آخ مادر پدرام کوچولوی منن😭

    دیروز
  • زهرا

    در پارت 660

    یه چیزی توگذشته سعید وپدرپدرام ویااجازه ازدواج پردیس میخواد😁😭

    دیروز
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟