دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه گورستان اثر صبا سروین

رمان گورستان

  • زبان فارسی
  • 32.6K 👁
  • 158 ❤️
  • 727 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه گورستان

گندم، دختر غسالیه که به همراه پدرش، پشتِ یک قبرستونِ قدیمی زندگی می‌کنه. یک‌روز توی سخت‌ترین شرایط زندگیش، پیشنهادی وسوسه انگیز از مردی غریبه در رابطه با کارش می‌گیره که رد کردنش براش سخت و غیرممکنه. با تصور راحت بودنِ کار و فکر به آشفته بودن زندگیش پیشنهاد رو قبول می‌کنه اما، آیا همه‌چیز به اون راحتیه که فکر می‌کنه؟! اون می‌دونه که تبعات این تصمیم قراره گریبان دو نفر دیگه‌رو هم بگیره؟! بعد از قبول و انجام پیشنهاد؛ درست وقتی که فکر می‌کنه همه‌چیز عالیه و زندگیش رو نجات داده پیامی با تهدیدی واضح به دستش می‌رسه! "اشتباه بزرگی کردی غسال کوچولو" . . . چی‌شد که به این نقطه رسیدم؟! چی‌شد که تو با تمامِ تلخیای وجودت برای من شیرین‌ترین آدم دنیا شدی؟! دوست داشتنت دلمو از گورستان وحشتناک و تاریک درونم بیرون کشید و به دنیای واقعی پرت کرد! من تورو دقیقا از دل دنیای مرده‌ها پیدا کردم...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

هوا سوز داشت و نور ماه همچون چراغی روشن بر روی زمین می‌تابید.
سایه درختان روی قبرهایی با سنگ‌های جدید و قدیمی به همراه صدای حیوانات، می‌توانست برای هر کسی که در این موقع شب این‌جا گیر کند ترسناک باشد.
من اما انگار عادت کرده بودم و دیگر چیزی وجود نداشت که بتواند وحشت زده‌ام کند.
هرشب به رسم عادت روی صندلی می‌نشستم و آن فضای مثلا خوف انگیز، برعکس مایه‌ی آرامشم بود.
کار همیشگی‌مان بود مرده شستن و وقتی کل روز به آن‌ها دست می‌زدیم، پس دیگر چیزی در سنگ قبرهایشان نبود که مارا بترساند.
بابا هرشب از شدت خستگی زود می‌خوابید و من که انگار خواب دیگر برایم منبع آرامش نبود؛ آرامشم را در تنهایی و در سکوت گورستان می‌جستم.
انگشت‌هایم از شدت شست‌وشوی بیش از حد و غسل دادن مردگان درد می‌کرد و برایم عجیب بود که چرا این درد عادی نمی‌شد؟!
ثروت؛ انگار چیزی بود بی‌معنی و پوچ.
بدنم را کش و قوسی دادم و به داخل خانه کوچکمان رفتم، بوی نم و زنگ‌زدگی از درو دیوار می‌آمد و انگار هر لحظه بیشتر نداری‌مان را به رخم می‌کشید!
ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که به رخت‌خواب پناه بردم.
سرم را که بر زمین گذاشتم انگار تمام کمرم بر زمین ریخت و از من تنها استخوان‌هایم ماند.
خسته خودم را کشیدم و اندک درد کشیدن بدنم را با لذت بر جان خریدم.
صبح کار داشتم و دیگر وقت خواب بود.
****
"گندم"
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. بابا زودتر رفته بود و برام یه‌کم نون و پنیر توی سفره گذاشته بود. صبحونه‌م رو خوردم و لباس پوشیدم.
هوا هنوز کامل روشن نشده بود و من از بین قبرها رد می‌شدم.
مامان خدابیامرز همیشه می‌گفت: "روی سنگ قبر پانذارم و وقتی می‌پرسیدم چرا دلیلش رو نمی‌دونست."
به حرف اون هم که بود همیشه از کنار قبرها رد می‌شدم و روی اونا پا نمی‌ذاشتم.
از خونه تا انتهای قبرستون یک ربع راه بود و غسالخونه هم تقریبا همون‌جا بود. سرم پایین بود وداشتم رد می‌شدم که کسی صدام زد.
- خانم امیری؟
با تعجب به سمت صدا برگشتم.
مرد جوونی بود که به ظاهرش نمی‌خورد اهل این دور و اطراف باشه!
قد بلندی داشت و بسیار آراسته به نظر می‌رسید، چهره‌ش حدودا سی‌وپنج‌ شیش می‌زد و چشمای سبز رنگش می‌درخشید.
شلوار رسمی تیره پوشیده بود با پیرهن مشکی ساده، اما مشخص بود که همون پیرهن ساده هم از نظر قیمتی ارزش بالایی داره.
دست از خیره نگاه کردنش برداشتم و گفتم: بفرمایید؟
صداش بم و رسا بود و در عین حال محکم.
- غسال این‌جا شما هستید؟
کنجکاو‌تر شدم.
- بله خودم هستم.
نگاهِ خیره‌ش روم سنگینی می‌کرد.
- می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
نگاهی به ساعت گوشی انداختم، بهش نمی‌خورد مزاحم باشه یا قصد اذیت و آزار داشته باشه.
- من دارم میرم سرکار اگر خیلی طول می‌کش...
بین حرفم پرید و قدمی جلوتر اومد.
- من مدتیه که شما رو زیر نظر دارم.
چشمای سبز رنگش رو به من دوخت و با لحن وسوسه کننده ای گفت: پیشنهادی براتون دارم که اگر قبولش کنید زندگیتونو عوض می‌کنه!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان گورستان
  • زهرا

    0

    خیلی خوب بود عزیزم خسته نباشی🥰

    ۲ ساعت پیش
  • آنی

    0

    مهیار خیلی حرص میخوره. نکن پسر پیر میشییی

    ۳ ساعت پیش
  • Mm

    در پارت 180

    عررررر عالیهههه با رمانت خیلی حال میکنم

    ۱۰ ساعت پیش
  • آدولفا

    در پارت 210

    احساس می کنم این از اون رمان هاست که تمام شخصیت هاش خاکستری ان😭

    ۱۱ ساعت پیش
  • راز

    در پارت 210

    اینا که خانوادگی خورده شیشه دارن همون گراش بزنیم رو مهیار واسه گندم بهتره

    ۱۴ ساعت پیش
  • ساناز

    در پارت 20

    بومب...😉خوش اومد از رمان😇

    ۱۹ ساعت پیش
  • دلارام

    در پارت 180

    متاسفانه استوری رو ندیدم عزیزم

    ۱۹ ساعت پیش
  • دلارام

    در پارت 180

    از شخصیت پدرام خوشم میاد خیلی باحاله اعتماد به نفسشو دوست دارم ولی چرا میخواد مخ گندم و بزنه اونکه همینجوریشم گندم تو مشتشه هر کاری بخواد انجام میده براش

    ۱۹ ساعت پیش
  • دلارام

    در پارت 170

    ممنون ازت بخاطر پارت عالیت خسته نباشی عزیزم

    ۱۹ ساعت پیش
  • نورا

    در پارت 210

    عالیییییییی بوددددددد💕😭

    ۲۰ ساعت پیش
  • mad

    در پارت 80

    عالییی خیلی خوشم اومد فقط یه ذره مهیار و با داداش پردیس قاطی کردم😂

    ۲۰ ساعت پیش
  • افسون

    در پارت 210

    پس اونی که دنبال رسوایی کننترله پرهام ادنی که رفت سر وقت گندم و اسکن چشم پرهام ولی اونی که میخواد جلوش و بگیره پدرامه ونقش مهیار هم نخودی بود واگه اون گشته شده باشه پس یا ربطش به پرهام یا باباش و بیچاره گندم جون وسط این ماجراهاست ممنونم گلم 🥰

    ۲۲ ساعت پیش
  • Sara

    در پارت 210

    گندم پدرام پسر خوبیه لطفا زود تر عاشقش شو😂😉

    ۲۳ ساعت پیش
  • ملیس

    در پارت 80

    ناشناس واقعا برادر پردیس بود؟ خیلی پیچیدس

    ۲۳ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 210

    جالب وزیبا.ممنون.😁🤗🤭🙏

    ۲۳ ساعت پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟