دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه گورستان اثر صبا سروین

رمان گورستان

  • زبان فارسی
  • 120K 👁
  • 341 ❤️
  • 3.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

گندم، دختر غسالیه که به همراه پدرش، پشتِ یک قبرستونِ قدیمی زندگی می‌کنه. یک‌روز توی سخت‌ترین شرایط زندگیش، پیشنهادی وسوسه انگیز از مردی غریبه در رابطه با کارش می‌گیره که رد کردنش براش سخت و غیرممکنه. با تصور راحت بودنِ کار و فکر به آشفته بودن زندگیش پیشنهاد رو قبول می‌کنه اما، آیا همه‌چیز به اون راحتیه که فکر می‌کنه؟! اون می‌دونه که تبعات این تصمیم قراره گریبان دو نفر دیگه‌رو هم بگیره؟! بعد از قبول و انجام پیشنهاد؛ درست وقتی که فکر می‌کنه همه‌چیز عالیه و زندگیش رو نجات داده پیامی با تهدیدی واضح به دستش می‌رسه! "اشتباه بزرگی کردی غسال کوچولو" . . . چی‌شد که به این نقطه رسیدم؟! چی‌شد که تو با تمامِ تلخیای وجودت برای من شیرین‌ترین آدم دنیا شدی؟! دوست داشتنت دلمو از گورستان وحشتناک و تاریک درونم بیرون کشید و به دنیای واقعی پرت کرد! من تورو دقیقا از دل دنیای مرده‌ها پیدا کردم...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

هوا سوز داشت و نور ماه همچون چراغی روشن بر روی زمین می‌تابید.
سایه درختان روی قبرهایی با سنگ‌های جدید و قدیمی به همراه صدای حیوانات، می‌توانست برای هر کسی که در این موقع شب این‌جا گیر کند ترسناک باشد.
من اما انگار عادت کرده بودم و دیگر چیزی وجود نداشت که بتواند وحشت زده‌ام کند.
هرشب به رسم عادت روی صندلی می‌نشستم و آن فضای مثلا خوف انگیز، برعکس مایه‌ی آرامشم بود.
کار همیشگی‌مان بود مرده شستن و وقتی کل روز به آن‌ها دست می‌زدیم، پس دیگر چیزی در سنگ قبرهایشان نبود که مارا بترساند.
بابا هرشب از شدت خستگی زود می‌خوابید و من که انگار خواب دیگر برایم منبع آرامش نبود؛ آرامشم را در تنهایی و در سکوت گورستان می‌جستم.
انگشت‌هایم از شدت شست‌وشوی بیش از حد و غسل دادن مردگان درد می‌کرد و برایم عجیب بود که چرا این درد عادی نمی‌شد؟!
ثروت؛ انگار چیزی بود بی‌معنی و پوچ.
بدنم را کش و قوسی دادم و به داخل خانه کوچکمان رفتم، بوی نم و زنگ‌زدگی از درو دیوار می‌آمد و انگار هر لحظه بیشتر نداری‌مان را به رخم می‌کشید!
ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که به رخت‌خواب پناه بردم.
سرم را که بر زمین گذاشتم انگار تمام کمرم بر زمین ریخت و از من تنها استخوان‌هایم ماند.
خسته خودم را کشیدم و اندک درد کشیدن بدنم را با لذت بر جان خریدم.
صبح کار داشتم و دیگر وقت خواب بود.
****
"گندم"
با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. بابا زودتر رفته بود و برام یه‌کم نون و پنیر توی سفره گذاشته بود. صبحونه‌م رو خوردم و لباس پوشیدم.
هوا هنوز کامل روشن نشده بود و من از بین قبرها رد می‌شدم.
مامان خدابیامرز همیشه می‌گفت: "روی سنگ قبر پانذارم و وقتی می‌پرسیدم چرا دلیلش رو نمی‌دونست."
به حرف اون هم که بود همیشه از کنار قبرها رد می‌شدم و روی اونا پا نمی‌ذاشتم.
از خونه تا انتهای قبرستون یک ربع راه بود و غسالخونه هم تقریبا همون‌جا بود. سرم پایین بود وداشتم رد می‌شدم که کسی صدام زد.
- خانم امیری؟
با تعجب به سمت صدا برگشتم.
مرد جوونی بود که به ظاهرش نمی‌خورد اهل این دور و اطراف باشه!
قد بلندی داشت و بسیار آراسته به نظر می‌رسید، چهره‌ش حدودا سی‌وپنج‌ شیش می‌زد و چشمای سبز رنگش می‌درخشید.
شلوار رسمی تیره پوشیده بود با پیرهن مشکی ساده، اما مشخص بود که همون پیرهن ساده هم از نظر قیمتی ارزش بالایی داره.
دست از خیره نگاه کردنش برداشتم و گفتم: بفرمایید؟
صداش بم و رسا بود و در عین حال محکم.
- غسال این‌جا شما هستید؟
کنجکاو‌تر شدم.
- بله خودم هستم.
نگاهِ خیره‌ش روم سنگینی می‌کرد.
- می‌تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
نگاهی به ساعت گوشی انداختم، بهش نمی‌خورد مزاحم باشه یا قصد اذیت و آزار داشته باشه.
- من دارم میرم سرکار اگر خیلی طول می‌کش...
بین حرفم پرید و قدمی جلوتر اومد.
- من مدتیه که شما رو زیر نظر دارم.
چشمای سبز رنگش رو به من دوخت و با لحن وسوسه کننده ای گفت: پیشنهادی براتون دارم که اگر قبولش کنید زندگیتونو عوض می‌کنه!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان گورستان

  • رویا

    در پارت 1090

    دو خانواده با دو پدر نامرده اشغال که زندگی خانوادشون رو نابود کردن

    ۵ دقیقه پیش
  • Z.k

    در پارت 1091

    چه دردهای مشترکی هم داشتن این دو خانواده پر ماجرا.

    ۶ ساعت پیش
  • حمیرا خالدی

    در پارت 1091

    خیلی عالی بود گلم 👏❤️

    ۷ ساعت پیش
  • Zak

    1

    پارت نداریم؟

    ۲۳ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    فردا میذارم عزیزم

    ۲۳ ساعت پیش
  • دلارام

    در پارت 1083

    واقعا هم چقدر ساده ای پرهام پدرام *** کمش خیلی بیشتر از خواهر برادرش میفهمه

    ۲ روز پیش
  • لیلا

    در پارت 1073

    پارت وطولانی تر کن لطفا فک کنم این پرهام بود هه توی قبرستون سر راحت میزاشت روبالشت بهتر بودبراش نه گیر اینا میومد

    ۲ روز پیش
  • فاطمه

    در پارت 331

    پدرام قشنگ تر دل می بره 😁😁 و خب هر کی زبون بازتره برنده هم میشه

    ۲ روز پیش
  • فاطمه هاشمی

    در پارت 741

    عزیز دل پدرام، چشم هام گلبی شد😍🤭🤭

    ۲ روز پیش
  • فاطمه هاشمی

    در پارت 721

    دلش تنگید🤭👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻

    ۲ روز پیش
  • آهو

    در پارت 1071

    این ناشناس کی بود که از پدرام خیلی اطلاعات داره🤔

    ۳ روز پیش
  • بارانا

    در پارت 101

    تواون یک روز نه

    ۳ روز پیش
  • Z.k

    در پارت 1071

    گندم تو پدرام دوست داری پس بهش بگو تا همه چیز روشن شه😩😩

    ۳ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 1071

    چی میشه برخلاف رمان های دیگه گندم به پدرام حقیقت و بگه و کناره هم باشنو پشت پدرامو خالی نکنه و پدرام و باور داشته باشه. تو روخدا گندم بچه نشو به پدرام بگو. همه چیزو

    ۳ روز پیش
  • Nana

    در پارت 1072

    گندم لطفا همه چیزو به پدرام بگو و ازش توضیح بخواه

    ۳ روز پیش
  • Darya

    در پارت 1071

    واای خدا کاش گندم درباره این تماس به پدرام بگه و ای کاش پدرامم همه حقیقتا به گندم بگه 😥😥

    ۳ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️