خلاصه رمان عاشقانه گورستان
گندم، دختر غسالیه که به همراه پدرش، پشتِ یک قبرستونِ قدیمی زندگی میکنه. یکروز توی سختترین شرایط زندگیش، پیشنهادی وسوسه انگیز از مردی غریبه در رابطه با کارش میگیره که رد کردنش براش سخت و غیرممکنه. با تصور راحت بودنِ کار و فکر به آشفته بودن زندگیش پیشنهاد رو قبول میکنه اما، آیا همهچیز به اون راحتیه که فکر میکنه؟! اون میدونه که تبعات این تصمیم قراره گریبان دو نفر دیگهرو هم بگیره؟! بعد از قبول و انجام پیشنهاد؛ درست وقتی که فکر میکنه همهچیز عالیه و زندگیش رو نجات داده پیامی با تهدیدی واضح به دستش میرسه! "اشتباه بزرگی کردی غسال کوچولو" . . . چیشد که به این نقطه رسیدم؟! چیشد که تو با تمامِ تلخیای وجودت برای من شیرینترین آدم دنیا شدی؟! دوست داشتنت دلمو از گورستان وحشتناک و تاریک درونم بیرون کشید و به دنیای واقعی پرت کرد! من تورو دقیقا از دل دنیای مردهها پیدا کردم...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان گورستان - پارت 67
بدون توجه کردن به چیزی که بهش گفته بودم، همون شب شیشهی مشروب رو کامل خورد. انقدر خورده بود که بدنش مقاوم شده بود. وگرنه قطع به یقین هرکس جای اون بود با اون همه الکلی که وارد بدنش شده بود یا اووردوز میکرد و یا بیهوش میشد. مطمئن بودم فردا بیدار کردنش کار سختیه اما خب باید حواسم میبود که تا بیدا...
بروزرسانی در : ۲۰ ساعت پیش
-
رمان گورستان - پارت 66
"گذشته" "پرهام" از ملاقاتم با اون آدم ازخود راضی یک هفتهای میگذشت. خواسته بود خودش خبر بده و برای همین هم من منتظر زنگش بودم و انتظار کشیدن هم سخت بود. دقیقا روز هشتم موقعی که از خونه بیرون اومدم، توی کوچه ماشینش رو دیدم. اون ماشین شاسی بلند و مدل بالای زیادی تمیز فقط متعلق به خودش بود. انگار...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 65
به صورت غرق در خوابش نگاه کردم. به مژههاش، به حالت جمع شدهی دستها و بدنش. دوست داشتنی بود این پسر جذاب و بانمکِ پر از غم! احساس عجیبی داشتم. احساسی متفاوت از تمام حسهایی که تا اون روز توی زندگیم بود... کاش توی این هول و ولایِ زندگیم و اینهمه درگیری نیومده بود تا با ذهن باز و آزادتر بهش فکر م...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 64
"گندم" از وقتی صدای گرفتهش پشت گوشی رو شنیده بودم، دلشوره به جونم افتاده بود و دست از سرم بر نمیداشت. با قدمهای تند به سمت ماشین رفتم و نشستم. بیحرف نگاهم میکرد و همونطور که حدس زده بودم حالتِ صورتش هم گرفته بود و از چشمهاش غم بیرون میزد. نمیدونم چش شده بود که به این حال افتاده بود. آرو...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
ازیتا
در پارت 671ععا، ندیدم ولی بازم دمتگرم خیلی قشنگه
۸ ساعت پیشزری
در پارت 671مفنگی😒😒 اه اه چقدر رقت انگیزند 😒😒😖😖
۹ ساعت پیشNana
در پارت 671خدا لعنتش کنه معلوم نیست چه وعده ای بهش داده و چی گفته که داره به پرهام دروغ میگه
۱۳ ساعت پیشراز
در پارت 671باباشون تو زمان حال مرده؟
۱۶ ساعت پیشدلارام
در پارت 671خدا لعنت این سعید و که همه رو بدبخت کردو عذاب داد
۱۷ ساعت پیشنورا
در پارت 671عالیی بودد صباا خسته نباشیی🤭💕
۱۸ ساعت پیشمرضیه
در پارت 672خسته نباشی صبای قشنگم 💙💙
۱۸ ساعت پیشازیتا
در پارت 671عهه چراا انقدرر کوتاهه
۱۹ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ازیتا جانم توضیح دادم، متاسفانه بعضی پارتها چون باید سرجای مشخص تموم شه کوتاهتره. گاها هم بعضیها بلندتر. ممنون از صبوریتون♥️
۱۹ ساعت پیشمیخک
در پارت 672خوبه ولی انقدرپارت کوتاه نمیدونم اصلاادم ناراحت میشه چون شروع نشده تموم میشه
۱۹ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
پارتها نمیشه همیشه اندازه هم باشن، متاسفانه بعضی پارتها به خاطر این که باید سرجای مشخص تموم شه کمتره و گاهی وقتا هم بیشتر.
۱۹ ساعت پیشZak
0سلام عزیزم امشب قول دوتا پارت داده بودیاا
۲۰ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
سلام عزیز دلم، بخدا من شرمندهی روی ماهتم. یکیش الان اپلود میشه برای فردا دو تا میشه، بخدا از بدقولی بدم میاد ولی نرسیدم
۲۰ ساعت پیشZak
0دشمنت شرمنده دختر.انشالله همیشه سلامت باشی
۲۰ ساعت پیشآدولفا
در پارت 661خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است.. از این مدل پدر و مادرها آدم واقعا ناراحت میشه. هرچند اون ها هم قبل از این که پدر یا مادر باشن انسانن ولی خب دیدنشون توی این وضعیت ها تاسف برانگیزه
دیروزآدولفا
در پارت 650هعی روزگار نابکار
دیروزآدولفا
در پارت 640آخ مادر پدرام کوچولوی منن😭
دیروززهرا
در پارت 660یه چیزی توگذشته سعید وپدرپدرام ویااجازه ازدواج پردیس میخواد😁😭
دیروز

آدولفا
در پارت 670خواهرت رو خواستگاری کرده کجای کاری؟