خلاصه رمان :
گندم، دختر غسالیه که به همراه پدرش، پشتِ یک قبرستونِ قدیمی زندگی میکنه. یکروز توی سختترین شرایط زندگیش، پیشنهادی وسوسه انگیز از مردی غریبه در رابطه با کارش میگیره که رد کردنش براش سخت و غیرممکنه. با تصور راحت بودنِ کار و فکر به آشفته بودن زندگیش پیشنهاد رو قبول میکنه اما، آیا همهچیز به اون راحتیه که فکر میکنه؟! اون میدونه که تبعات این تصمیم قراره گریبان دو نفر دیگهرو هم بگیره؟! بعد از قبول و انجام پیشنهاد؛ درست وقتی که فکر میکنه همهچیز عالیه و زندگیش رو نجات داده پیامی با تهدیدی واضح به دستش میرسه! "اشتباه بزرگی کردی غسال کوچولو" . . . چیشد که به این نقطه رسیدم؟! چیشد که تو با تمامِ تلخیای وجودت برای من شیرینترین آدم دنیا شدی؟! دوست داشتنت دلمو از گورستان وحشتناک و تاریک درونم بیرون کشید و به دنیای واقعی پرت کرد! من تورو دقیقا از دل دنیای مردهها پیدا کردم...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان گورستان - پارت 109
نفهمیدم چطور گذشت. توی کل مدت ساکت بودم و حتی اشکم در نمیاومد. دیشب چهلم مامان هم گذشت و ما هنوز باور نمیکردیم که اون خودکشی کرده باشه. درسته که توی تمام مدت عذاب و بدبختی کشیده بود اما، همهرو به هر سختی که بود تحمل کرده بود. اون ادم معتقدی بود و همیشه از خدای خودش میترسید. معمای حل نشدهی خو...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان گورستان - پارت 108
"پرهام" با چشمهایی که دیگه تحمل دیدن دنیارو نداشتن به مهمونها نگاه کردم. به کسایی که تا قبل از فوت مامان اصلا یادشون نبود که همچین کسی هست! فوت مامان....فوت مامان.... هنوز باورم نمیشد. یک نفر از اعضای خانوادهم برای همیشه رفته بود. عزیزترین عضو خانوادم. توی ماموریت بودم که پدرام به دستیار سعی...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 107
دلم میخواست، توی همون لحظه، قلبش رو توی سینهش میدیدم و میفهمیدم داره راست میگه یا نه! من داشتم خودم رو گول میزدم یا چشمهاش در کمالِ تعجب واقعا بوی صداقت میداد؟ امکان داشت چشمهاش هم بهم دروغ بگن؟! صدای زنگِ گوشیم، باعث شد چشم از چشمهای تیرهش بگیرم و به سمتش برم. شماره ناشناس بود. جواب ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 106
. . "گندم" چند دقیقه بعد صدای بیرون اومدنش از حمام اومد. سعی کردم قیافهم رو عادی نگه دارم و توانم رو فقط برای زجر دادنش به کار بگیرم. در باز شد و قبل از خودش بوی عطرِ تلخش که همیشه روی بدنش بود، به مشامم خورد. سعی کردم نگاهش نکنم و همچنان خیره به زمین زل زدم. از گوشهی چشم دیدمش؛ مستقیم و بی...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
Z.k
در پارت 1091چه دردهای مشترکی هم داشتن این دو خانواده پر ماجرا.
۶ ساعت پیشحمیرا خالدی
در پارت 1091خیلی عالی بود گلم 👏❤️
۷ ساعت پیشZak
1پارت نداریم؟
۲۳ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
فردا میذارم عزیزم
۲۳ ساعت پیشدلارام
در پارت 1083واقعا هم چقدر ساده ای پرهام پدرام *** کمش خیلی بیشتر از خواهر برادرش میفهمه
۲ روز پیشلیلا
در پارت 1073پارت وطولانی تر کن لطفا فک کنم این پرهام بود هه توی قبرستون سر راحت میزاشت روبالشت بهتر بودبراش نه گیر اینا میومد
۲ روز پیشفاطمه
در پارت 331پدرام قشنگ تر دل می بره 😁😁 و خب هر کی زبون بازتره برنده هم میشه
۲ روز پیشفاطمه هاشمی
در پارت 741عزیز دل پدرام، چشم هام گلبی شد😍🤭🤭
۲ روز پیشفاطمه هاشمی
در پارت 721دلش تنگید🤭👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
۲ روز پیشآهو
در پارت 1071این ناشناس کی بود که از پدرام خیلی اطلاعات داره🤔
۳ روز پیشبارانا
در پارت 101تواون یک روز نه
۳ روز پیشZ.k
در پارت 1071گندم تو پدرام دوست داری پس بهش بگو تا همه چیز روشن شه😩😩
۳ روز پیشدلارام
در پارت 1071چی میشه برخلاف رمان های دیگه گندم به پدرام حقیقت و بگه و کناره هم باشنو پشت پدرامو خالی نکنه و پدرام و باور داشته باشه. تو روخدا گندم بچه نشو به پدرام بگو. همه چیزو
۳ روز پیشNana
در پارت 1072گندم لطفا همه چیزو به پدرام بگو و ازش توضیح بخواه
۳ روز پیشDarya
در پارت 1071واای خدا کاش گندم درباره این تماس به پدرام بگه و ای کاش پدرامم همه حقیقتا به گندم بگه 😥😥
۳ روز پیش

رویا
در پارت 1090دو خانواده با دو پدر نامرده اشغال که زندگی خانوادشون رو نابود کردن