لیست کلیه پارتهای رمان گورستان : پارت های 121 تا 138
تعداد کل پارت های منتشر شده : 138
-
رمان گورستان - پارت 121
به خونهای نگاه کردم که اینچند سال اخیر رو توش گذرونده بودم. همونجایی که فکر میکردم ارزشمنده اما نبود. کولهم از دستم روی زمین افتاد و خیره به مبلی شدم که پردیس آخرین بار روش نشسته بود... از نظرم تنها چیز با ارزش این خونه در حال حاظر فقط اون یه تیکه بود! رفتم و پایین مبل نشستم. سرم رو روی مبل گ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 122
"پدرام" اثر بیخوابیهای اخیرم خودش رو الان نشون داده بود. وقتی بیدار شدم حدودا ده ساعت از رسیدنم گذشته بود. چشمهامو مالیدم و از روی زمین بلند شدم. گوشیم رو که برداشتم با سیلی از تماس و پیام روبهرو شدم. از همه سختتر توضیح خاموش بودن خطم توی مسافرتهام به گندم بود. بهش گفته بودم که به خاطر شل...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 123
بعد ده دقیقه ذهن به هم ریختهمو جمع کردم و از جام پاشدم. پرهام و نگرانیش تا وقتی برام اهمیت داشتن که توی یه خونه زندگی میکردیم و هنوز کلی گند بالا نیومده بود. وقتی که پردیس هنوز با سی سال بزرگتر از خودش ازدواج نکرده بود. نگاهی به گوشیم انداختم. پیامی که میخواستم رسیده بود. توی کارهام راجع به فه...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 124
چند ثانیه زمان برد. تا بتونم حرفش رو هضم کنم و بفهمم منظورش چی بوده. انگار مغزم داشت این تهدید رو سرکوب میکرد و خودش رو به نفهمیدن میزد. توی همون حالت خم شده روی میز، کمی جلوتر رفتم و با چشم تنگ شده پرسیدم: چی؟ توی صورتم چشم چرخوند. همون چشمهایی که واقعا شبیه چشمهای انسان نبود و الان با اون ب...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 125
ایستادم و انگار یک سطل پر از یخ و آب رو روی سرم ریختن. پاهام سست شد. بند کیفم رو محکم فشار دادم و به سمتش برگشتم. حدس زده بودم. چهرهی مهیار مثل همیشه عادی نبود. آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم: چی؟ پوزخند زد و با سر به صندلی شاگرد اشاره کرد. ناچار بودم و ترسیده. به سمت ماشینش رفتم و نشستم. بدون ا...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 126
باورم نمیشد. واقعا باورم نمیشد. دوباره صداها توی مغزم میپیچیدن و مثل سم وارد خونم میشدن. لعنت به این حافظهی لعنتی. همهی حرفهاش بخ طور همزمان توی ذهنم مرور میشد. " من بابا ندارم، اگرم داشتم عمرا از پول اون نمیخوردم!" " بابام مامانم رو کتک میزد. میرفتم دست میکشیدم رو بدن مثل برگگلش. اون...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 127
با این حرف انگار من رو هم آتیش زد. عصبانی شدم و با تقلای زیاد از زیر دستش در اومدم. - میفهمی مرده یعنی چی؟ میفهمی حتی اگر اینطور هم بوده باشه نباید پشت سرش حرف بزنی؟ کوتاه نیومد. به سمتم قدم برداشت و نزدیک صورتم گفت: چرا؟ چون پردیس شفیع خواهر پدرام شفیعه ازش دفاع میکنی؟ حرفش عین تلنگر بود. من ...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 128
لحنش جدی بود و این لحن جدی توی اون لحظه برام منزجر کننده بود. از نظرم مردی که میدونه تو با کس دیگهای ارتباط عاطفی داری و در همون حال بهت پیشنهاد ازدواج میده منزجر کنندهست! چهرهم از اون حالت توی هم رفت و برلش سر تاسف تکون دادم. - اول صبر میکردی من رابطهم رو با اون تموم میکردم بعد به خودت ج...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 129
یک روز بعد پدرام کلِ دیشب رو هم من و هم بهنام دنبالِ بلیت گشتیم و اولین پرواز برای امروز بود. باهمون اضطراب و دلی که مدام شور میزد سوار هواپیما شدم و پرواز حدودا ساعت شش عصر نشست. تا از فرودگاه به تهران برسم، یک ساعتی طول کشید. اون ساعت چهار کارش تموم میشد و الان ساعت هفت بود. من طاقت صبر کر...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 130
لبخند زدم و از اتاق برس رو برداشتم و برگشتم. اول کنارش نشستم و گفتم: تا حالا نگفته بودی خودت.... نگاهش توی چشمهام چرخ میخورد. مثل دو تا گوی سیاه و درخشان. - چیرو؟! سرم جلو رفت و لبم روی موهاش نشست. بو کشیدم و از لذت عطر موهاش چشمهام بسته شد. - که موهاتو ببافم! پشتش رو بهم کرد و دوباره گفت: ال...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 131
گوشی رو که قطع کردم به فکر فرو رفتم. زنگ زدن مهیار به من یک چیز غیر عادی بود. این که اون بخواد پیشنهاد معامله بده، از نظر خودش پایین اومدن از اون کوه سرتاسر غرورش بود. من از مهیار متنفر بودم. اون هم نه بدون دلیل.... وقتی که پردیس زنده بود، اون رو بازی داده بود. توی تمام مدتی که پردیس رو به عنوان ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 132
یک روز بعد پدرام با بیمیلیِ تمام و صرفا برای پیش رفتنِ کارم به درخواست مهیار جواب مثبت داده بودم. طبق معمول دوش گرفتم. رگال لباسهارو ورق زدم و جز ستهای همیشگی از کتوشلوار نیمه رسمی کژوال، ستِ رسمیتری پیدا نکردم. گفته بود که یک مهمونیه. مهمونیِ نسبتا رزمی توی عمارت محبیها. این دیدار برام م...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 133
بر خلافِ میلم دندون روی جیگر گذاشتم و صبر کردم. باید هر طوری که بود امشب رو تحمل میکردم. قطعا مهیار کِرمی داشت وگرنه که از روی علاقه به من نبود این اصرار بیجهتش. پیکِ دیگهای خوردم و انگار چون سیگار کشیدن آزاد بود، منم سیگارم رو، از روی میز برداشتم و روشن کردم. گوشی رو برداشتم و توی تکستی به گن...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 134
نگاهم به بالا برگشت و اونی که روی صندلی، کنار مهیار و پشتِ میز دو نفرهای نشسته بود. لبِ مهیار روی گونهش نشست و چشمهایِ لعنتیم ناخودآگاه بسته شد. سرم داشت منفجر میشد... بدنم سست بود... رگِ گردنم محکم و سنگین نبض میزد! خواستم بلند شم اما، انگار پاهام وزنمو تحمل نکرد و دوباره روی صندلی افتادم. ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 135
گندم تقلا میکردم از دستش جدا شم اما لعنتی، زورش خیلی زیاد بود. با قدمهای تند از پلهها پایین رفتیم و از باغِ بزرگ عمارت گذشتیم. منو روی صندلی جلوی ماشین پرت کرد و قفل رو زد. خودش هم نشست و بدون حرف روشن کرد و پاش رو، روی گاز فشار داد و دنده عقب گرفت. مهیار داشت به سمتمون میاومد که ماشین با ص...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان گورستان - پارت 136
وحشیتر شدم، پررو بود! اون بود که خیانت کرده بود، محکم به سینهش کوبیدم و با داد گفتم: - تو خیانت کردی...سرتاپات دروغ بود عوضی، همهی زندگیتو به من دروغ گفتی آقای پدرام شفیع... یک لحظه ماتش برد و دستش از دور موهام باز شد. از این بهت زدگی استفاده کردم. جلو رفتم و با نفسنفس و پوزخند توی صورتش گفت...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان گورستان - پارت 137
ساکت شدم. واقعا جوابی نداشتم. انگار خسته بود و این هم از حالت صورتش و هم از چشمهایی که به زور باز نگهشون داشته بود معلوم بود. دوباره جلو اومد. و باز لحنش آروم و حرصی بود. -جوابی نداری بدی نه؟! خودتم میدونی چیکار کردی که جواب نداری بدی مگه نه؟! دستش جلو اومد. همزمان با چشمهاش روی موهام نشست و ...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان گورستان - پارت 138
نمیدونستم تهدیدش جدیه یا نه، ولی قیافش جدی بود، خیلی هم جدی. زیاد بهم دروغ گفته بود و باور کردن اون دیگه کار من نبود. با همون چشمای سردم نگاهش کردم. دستشرو پس زدم و خودمو کنار کشیدم. - هیچکاری نمیتونی بکنی، الکیم تهدیدم نکن، تموم شد همه چی پدرام. راه کشیدم و از کنارش رد شدم. قدم دومم رو برندا...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
