پارت صد و پنجاه و دوم :
شاید آخرین باری که به خونهش اومده بودم برمیگشت به چندین سال قبل. همون موقعی که به درخواست سعید ازش خواسته بودم تا وارد کار سنگینتری بشه و اون رد کرده بود.
دروغ چرا، در ظاهر و صرفا برای قانع کردن سعید باهاش دشمنی کردم و رابطهم رو قطع کردم اما تهِ دلم خوشحال بودم که قبول نکرده تا وارد لجن عمیقتری بشه.
چشم سعید به طرز عجیبی همیشه دنبال ما بود و اگر میدونست که ما رابطهی خوبی Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
از نفس افتاده!
۲ روز پیشسحر
0واسه این بود که اون یارو موهای پدرامو گرفت و این جمله رو تو صورتش گفت🥲🥲🤌🤌
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
دقیقا سحر...دقیقااا
۲ روز پیشمسیحا
1عالی بود صبا عالیی
۴ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
مرسی مسیحا جانم
۲ روز پیشمحی
1کی گفته دخترا احساسی ترن ؟ پسرا هم احساسی ان فقط رو نمیکنن..💔
۳ روز پیشHani
1کاش تو پارت بعد گندم به پدرام زنگ بزنه اشتی کنن
۳ روز پیشراز
0کی همه چی خوب میشه الله اعلم
۳ روز پیشZ.k
0اخه مگه ادم از فولاده که این حجم از بد بختی بد بیاری و بتونه تحمل کنه 😔😔
۳ روز پیشمعصومه
0عالی بود عزیزم
۳ روز پیشستاره
0امان از روزگاری ک وقتی به یکی بد میتازه
۳ روز پیشاَسماء
2یعنی ها هر فحش و لعنت بدی به این سعید بازم کمه
۳ روز پیشDarya
2الهی درد بی درمون بگیری سعید 😭😭
۳ روز پیشرویا
0کاش زندگی از این به بعد یکم نرم تر باهاش تا کنه 🙁
۴ روز پیشسرو
0عالی بود گلم ممنون
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0واقعا دیگه نمی کشه پسرم🥺🥺