لیست کلیه پارتهای رمان گورستان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 69
-
رمان گورستان - پارت 1
هوا سوز داشت و نور ماه همچون چراغی روشن بر روی زمین میتابید. سایه درختان روی قبرهایی با سنگهای جدید و قدیمی به همراه صدای حیوانات، میتوانست برای هر کسی که در این موقع شب اینجا گیر کند ترسناک باشد. من اما انگار عادت کرده بودم و دیگر چیزی وجود نداشت که بتواند وحشت زدهام کند. هرشب به رسم عادت...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 2
با کنجکاوی نگاهش کردم و اون، انگار فهمید که توی جلب توجهم موفق عمل کرده، لبخندی محو روی لباش نشست. - چه پیشنهادی؟ دستشو توی جیب شلوارش برد و گفت: یه کار ساده... و در ازاش من به شما پول میدم! کلمهی پول، حتی قبل از این که پیشنهادش رو بشنوم، پوستم رو مورمور کرد و قلبم رو به تپش انداخت. - چه کاری...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 3
قرارمون توی خیابونی نزدیک قبرستون بود. یهکم صبر کردم که ماشینِ مشکی رنگی، اونطرف خیابون نگه داشت. از مدل بالای ماشین حدس زدم که خودش باشه. پیاده شد و به سمتم اومد. نگاهش سرخ بود و معلوم بود گریه کرده. دقیقتر که نگاهش کردم دیدم رنگ چشمای زن هم، همرنگ چشمای اون بود و این حسِ کنجکاویم رو قلقلک دا...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 4
قدمهام وایساد و مو به تنم سیخ شد. به سمتش برگشتم. منتظر نگاهم میکرد. مونده بودم چه جوابی بهش بدم که خودش دوباره گفت: چرا میترسی خانوم؟ گفتم شاید میشناختیدش! نفس راحتم رو بیرون دادم و جواب دادم: - جوون بودن، دیروز که دیدمشون دلم سوخت، گفتم بیام براشون فاتحه بخونم. خدا رحمتشون کنه! پسر آروم س...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 5
بیست و هشت روز قبل مهیار خسته و کلافه وارد اتاق شدم. هنوز روی صندلی نشسته بودم که سامان وارد شد و دررو بست. با نگاهش داشت میگفت چیکار کردی و من که هنوز کاری از پیش نبرده بودم فقط نگاهش میکردم. دست روی چشماش کشید و کلافه گفت: مهیار...اونطوری نگام نکن لعنتی، بگو که یه کاری کردی! همچنان ساکت...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 6
ناگزیر و ناچار به خونه برگشتم. طوری بابا رو بغل گرفتم و بوسیدم که تعجب کرده بود. اگر به اون چیزی میشد قطعا خودمو میکشتم! دستی روی موهای کمپشتش کشیدم و پرسیدم: خوبی بابایی؟ همونطور که با چشمای درشت از تعجب، برای ابراز علاقهی شدیدم نگاهم میکرد گفت: خوبم، مگه باید بد باشم؟ سعی کردم لبخند بزن...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 7
خواهرش هم محکم بغلش کرد، صورتش رو بوسید و مثلِ همیشه کلِ اجزای صورتش رو با عشقی عمیق از نظر گذروند. - دلم برات تنگ شده بود! دلش گرفت از این دوری اما، ظاهرش رو حفظ کرد و لبخند زد. همیشه از نظرش اون زیادی نگران بود. - کلا دوماهه ندیدی منو، کولی بازیاتو بذار کنار. و بعد دستش رو پشت کمرش گذاشت و ادام...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 8
زمان حال گندم با صدای ساعت از خواب بیدار شدم. تا چشم باز کردم؛ به تنها راهی که برام مونده بود فکر کردم. حاظر شدم و بهترین لباسی که داشتم رو پوشیدم، ساعت ۸ صبح بود و تا آدرسی که روی کارت نوشته شده بود از اینجا نیمساعت یا بیشتر راه بود! از خونه بیرون زدم و از سر خیابون مستقیم دربست گرفتم تا همون ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 9
حقیقتا میترسیدم جیغ بزنم، و حتی اگر هم جیغ میزدم تو اون ساعت کسی تو این گورستون لعنتی نبود تا به دادم برسه! فقط تونستم دهن باز کنم و با حرص بپرسم: کجا داری میبری منو؟ دستش هنوز روی بازوم بود و صورتش از عصبانیت سرخ. - دارم میبرمت یه جایی که جواب سوالمو بدی! امروز تو شرکت میخواستی چی بگی و د...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 10
به خاطر جواب ندادنش پشت پلک نازک کردم. دوباره صداش اومد. - کمک میکنی یا نه؟ غرور کاذبی وجودم رو گرفت و بدم نمیاومد یهکم از اون فیس و افادهش کم کنم! - اول به خاطر رفتار زشتتون عذر خواهی کنید! نفس عمیقی کشید و رگ شقیقهش از حرص برجسته شد. حالتش رو که دیدم با لحنِ طلبکاری گفتم: چیه نکنه سختتو...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 11
بیست و شش روز قبل از تشییع جنازه مهیار وارد که شدم طبق معمول بوی عطر و الکل همهجارو برداشته بود و همه به طرز اغراق آمیزی شیک و رسمی پوشیده بودند! اگر دست خودم بود صد سال دیگه هم توی این مهمونی پا نمیذاشتم و هر چی میکشیدم از امر و نهیهای سامان بود. یه بار دیگه روح پر فتوحش رو مورد عنایت قرا...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 12
"یک روز قبل از تشییع جنازه" راوی (دانای کل) "ناشناس" فندک نقرهای مستطیل شکل رو به صورت ضربهای روی صفحه کیلومتر میکوبید. دوباره سیگاری برداشت و روشن کرد، این چهارمین نخ سیگاری بود که از وقتی پارک کرده بود روشن میکرد. کام سنگینی از سیگارش گرفت و با چشمهای تیزش به اون خیره شد. کلافه دستی ب...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 13
برای احتیاط باز پلاک رو نگاه کردم و وارد شدم. دفترش توی طبقهی اول ساختمون بود. در راهرو باز بود و داخل که شدم دختر جوونی رو دیدم که لباسی اداری به تن داشت. محیط جمعوجوری بود که توی انتهای سالنش یه میزتحریر بود و پشتش قفسه بندیهای مرتب از زونکنهای بزرگ و کوچیک بود. سمت راست سالن دو تا اتاق بو...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 14
باتمام احساسِ غم و بیچارگیم دوباره از جا بلند شدم. حالا که فعلا به خود دستگاه دسترسی نداشتم باید سعی میکردم حداقل بفهمم با اون دستگاه لعنتی چیکار دارن؟! اسکن قرنیهی یک مرده به چه درد میخوره و چرا همه دنبال اون هستند؟ تمام مدارک بیرون سالن رو گشتم و هیچ چیزی جز مدارک معمولی شرکت و قراردادها و ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 15
با رفتنش نفس آسودهای کشیدم، شاید از راه به در کردنش اونقدرها هم سخت نبود! انقدر باهاش بحث کردم که حتی وارد اون اتاقِ کوفتی هم نشده بود. با فکر به این که فرصت همون اندک دید زدن اتاق هم از خودم گرفتم دوباره به خودم لعنت فرستادم. خفه میشدم میمردم! هرروز باید یک گند که چی بگم دهتا گند به بار میآ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 16
بیست و چهار روز قبل از تشییع جنازه مهیار وارد اتاقم توی دفتر شدم. امروز روز خلوت با خودم بود پس در ورودی رو هم قفل کردم و به اتاقم رفتم. این دفتر حکم پناهگاه رو داشت. موقعی که هنوز تو خونهی بابا بودم، گاهی به اینجا پناه میآوردم. با دیدن قاب عکسش دو دستم رو روی میز گذاشتم و سرمو روی دستام. خیر...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 17
وسط اون بهبوههای که گرفتارش بودیم، صدای جیغهای پیدرپیِ دختر روانم رو میخراشید. مشتاش محکم بود و طعم فلز تویِ دهنم بهم میگفت که احتمالا لبم بدجور پاره شده. دستم رو بالا آوردم و قبل ازاینکه چندمین مشت رو توی صورتش بنشونم به شدت به عقب کشیده شدم. بابا منو از پیراهنم به عقب کشیده بود و پرهام ه...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 18
زمان حال گندم با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. با توجه بهاین که تا دمدمههای صبح با فکرِ تماما مشغول توی جام قِل خورده بودم؛ چشمام به زور باز شد و دستم برای لمس کردن توقف صدای ساعت جلو رفت. کلافه سر جام نشستم. تنها خوبیِ غسال بودنم این بود که راهش نزدیک بود و نیازی نبود از جنوب تا شمال تهران ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 19
شانزده روز قبل از تشییع جنازه مهیار وارد خونه شدم و تو بدو ورود بابا و پردیس رو دیدم که در حال لذت بردن ظاهری، از زندگیِ مشترکشون بودن. سرِ پردیس به سمتم برگشت و نگاهش مثل همیشه، مشتاق به چشمام دوخته شد. برای سلام دادن بلند شد و جلو اومد و کنار ستون ایستاد، من با دیدن کراپ کوتاه و شلوارکی که تا ب...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 20
دوازده روز قبل از تشییع جنازه دُبی"امارات" "پدرام" نگاهم روی بستههایی بود که داشتند لایِ بارهای دیگه بارکد میخوردند. بارکدهایی که فقط اگر استعلامشون رو میگرفتن، فِیک بودنشون معلوم میشد. تمامِ موجودیِ بار چک شده بود و این مثلِ همیشه، مرحلهی قبل از ارسال بود. بهنام به سمتم اومد و همونطور که ن...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
