پارت صد و پنجاه و هفتم :

نه برای غرور اما به‌خاطر شرم نمی‌دونستم که باید صبر کنم یا برم.
پاهام زودتر از تصمیمم عمل کرد و تا راه افتادم پدرام خم شد و در شاگرد رو باز کرد. حالا دیگه نه راه پیش داشتم و نه راه پس...
آروم جلو رفتم و سوار ماشین شدم. توان سلام دادنم نداشتم و اون هم اصراری به حرف زدن نداشت.
تا در رو بستم راه افتاد و از کوچه بیرون رفت. ترجیحم این بود ساکت بشینم تا خودش حرف بزنه. اینجوری برای جفتمون بÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پرهام در رمان گورستان پرهام
تصویر شخصیت پردیس در رمان گورستان پردیس
تصویر شخصیت پدرام در رمان گورستان پدرام
تصویر شخصیت گندم در رمان گورستان گندم
تصویر شخصیت مهیار در رمان گورستان مهیار
آخرین نظرات ارسال شده
  • شی شی

    0

    صبا جونمم بخدا گریم گرفت.. دلم برای پدرام میسوزهه. گندم چی بچه تو این وضعیت. معرکه مینویسی. ببین قشنگ حس زیبایی رمانو به ادم منتقل میکنی. عشقیی

    ۲۰ دقیقه پیش
  • Nana

    0

    یه کاری بکن گندم پدرامو از اینی که هست داغون تر نکن

    ۲۲ دقیقه پیش
  • ...

    0

    عزیزم چقد پدرام خوبه حالا گندم واقعا میخواد با مهیار ازدواج کنه؟؟

    ۵۸ دقیقه پیش
  • فاطمه

    0

    تروخدا این بچه رو انقدر اذیت نکن گناه داره ظرفیتش تکمیله

    ۱ ساعت پیش
  • شهرا

    1

    واای خدای من واای صبا چطور مینویسی که غمش اینطوری به جون آدم میشینه دختر😭😭🤌🤌

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️