پارت صد و پنجاه و نهم :
حالا که یک قسمت از قلب و مغزم به آرامش رسیده بود باید فکر چاره میبودم. تجربهی تلخ قبلی که هنوز خیلی هم ازش نگذشته بهم ثابت کرده بود که هیچچیز رو نباید ازش پنهون کنم.
اما خب... از اونجایی که ممکن بود تصمیم خطرناکی بگیره باید این رو در حضور پرهام میگفتم.
صورت متفکرم رو دید و پرسید: به چی فکر میکنی؟
از آغوش گرمش فاصله گرفتم و گفتم: پرهام پیش توئه؟ یعنی... خونهی تو میمونه؟
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0وقت انتقامهه