پارت صد و پنجاه و نهم :

حالا که یک قسمت از قلب و مغزم به آرامش رسیده بود باید فکر چاره می‌بودم. تجربه‌ی تلخ قبلی که هنوز خیلی هم ازش نگذشته بهم ثابت کرده بود که هیچ‌چیز رو نباید ازش پنهون کنم.
اما خب... از اونجایی که ممکن بود تصمیم خطرناکی بگیره باید این رو در حضور پرهام می‌گفتم.
صورت متفکرم رو دید و پرسید: به چی فکر می‌کنی؟
از آغوش گرمش فاصله گرفتم و گفتم: پرهام پیش توئه؟ یعنی... خونه‌ی تو می‌مونه؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پرهام در رمان گورستان پرهام
تصویر شخصیت پردیس در رمان گورستان پردیس
تصویر شخصیت پدرام در رمان گورستان پدرام
تصویر شخصیت گندم در رمان گورستان گندم
تصویر شخصیت مهیار در رمان گورستان مهیار
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    وقت انتقامهه

    ۴۹ دقیقه پیش
  • زری

    1

    فقط خدا کنه نقشه شون بگیره🥺🥺

    ۱ ساعت پیش
  • ۰۰۰

    1

    چقد خوبه که گندم همه چیزو بهشون گفت

    ۱ ساعت پیش
  • سرو

    0

    بازم شکر گندم بهشون گفت و باهم از پسش برمیان بهتراز تکی کار کردن

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️