لیست کلیه پارتهای رمان گورستان : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 138
-
رمان گورستان - پارت 101
"زمان حال" "گندم" پنجره باز بود و هوای سرد پاییزی، تیز و خشک، داشت توی خونه میپیچید. عادتِ بابا بود که از ترسِ گاز گرفتگی، حتما لایِ پنجره رو یهکم باز بذاره. به خاطر نمنمِ بارونی که از سر صبح شروع به باریدن کرده بود، دوباره بوی نم همهجا رو گرفته بود. از جام بیرون اومدم و مرتبش کردم. دست و ص...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 102
چشمم به دهنش خشک شد. قلبم دوباره از کار افتاد و چند ثانیه که گذشت از شدتِ خفگی، دستم روی سینهم نشست. نگاهم رو عادی از مهیار گرفتم و به طولِ خیابون دوختم. صدای ماشینها کمکم گنگ شد و تصاویر محو! دست مهیار روی شونهم نشست که داشت آروم تکونم میداد. برادر پردیس بود.... برادر پردیس بود.... تنها صدا...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 103
حدود دو ساعت، مَنگ و گیج توی پارک نشستم. من شکست خورده بودم. من گول خورده بودم. من توی اولین رابطهی احساسیم باخته بودم. پدرام منو شکست و من دختری بودم که خرده شکستههام، اونی که این کار رو باهام کرده بود، زخمی میکرد. باید دقیقا مثل خودش میشکستمش! باید میفهمید احساسِ دروغ یعنی چی! رابطهی دروغ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 104
گندم سرم رو از روی سینهش بلند کردم. من از احساساتِ اون مطمئن نبودم اما... خودم رو که میشناختم! نگاهی به چشمهاش انداختم و گفتم: حالم خوب نیست! میخوام برم خونه. چهرهش حالتِ نگرانی گرفت، حالتِ خشمی که دلیلش معلوم نبود. با ملایمت نزدیک شد و دستش آروم دو طرف بازوم نشست. کمی به سمت صورتم خم شد و...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 105
وارد شدم و به حالت قهر روی مبل نشستم. شالم رو از سرم برداشتم و روی مبل کوبوندم. همونطور که ایستاده بود و نگاهم میکرد گفت: تا یه کم با خودت فکر کنی که چرا اینجوری شدی، من یه دوش میگیرم برمیگردم! با حرص نگاهش کردم، هر وقت از بیرون برمیگشت دوش میگرفت و طی دو، سه باری که به خونهش اومده بودم، ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 106
. . "گندم" چند دقیقه بعد صدای بیرون اومدنش از حمام اومد. سعی کردم قیافهم رو عادی نگه دارم و توانم رو فقط برای زجر دادنش به کار بگیرم. در باز شد و قبل از خودش بوی عطرِ تلخش که همیشه روی بدنش بود، به مشامم خورد. سعی کردم نگاهش نکنم و همچنان خیره به زمین زل زدم. از گوشهی چشم دیدمش؛ مستقیم و بی...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 107
دلم میخواست، توی همون لحظه، قلبش رو توی سینهش میدیدم و میفهمیدم داره راست میگه یا نه! من داشتم خودم رو گول میزدم یا چشمهاش در کمالِ تعجب واقعا بوی صداقت میداد؟ امکان داشت چشمهاش هم بهم دروغ بگن؟! صدای زنگِ گوشیم، باعث شد چشم از چشمهای تیرهش بگیرم و به سمتش برم. شماره ناشناس بود. جواب ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 108
"پرهام" با چشمهایی که دیگه تحمل دیدن دنیارو نداشتن به مهمونها نگاه کردم. به کسایی که تا قبل از فوت مامان اصلا یادشون نبود که همچین کسی هست! فوت مامان....فوت مامان.... هنوز باورم نمیشد. یک نفر از اعضای خانوادهم برای همیشه رفته بود. عزیزترین عضو خانوادم. توی ماموریت بودم که پدرام به دستیار سعی...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 109
نفهمیدم چطور گذشت. توی کل مدت ساکت بودم و حتی اشکم در نمیاومد. دیشب چهلم مامان هم گذشت و ما هنوز باور نمیکردیم که اون خودکشی کرده باشه. درسته که توی تمام مدت عذاب و بدبختی کشیده بود اما، همهرو به هر سختی که بود تحمل کرده بود. اون ادم معتقدی بود و همیشه از خدای خودش میترسید. معمای حل نشدهی خو...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 110
"زمان حال" "گندم" بعد از یک دقیقه از اتاق بیرون رفتم و به اونی که هنوز سرپا ایستاده بود و حالتِ نگاهش منتظر بود نگاه کردم. هر لحظه شکم نسبت بهش بیشتر میشد. امروز، توی هر ساعتی که گذشته بود، بیشتر فهمیده بودم که اون چیزی نیست که از خودش نشونم داده. - کی بود؟ خونسرد روی مبل نشستم و گفتم: داییم ...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 111
انگار احساسش، وقتی که فهمید رضایت دارم اوج گرفت. دستش پشت موهام چنگ شد و دردی لطیف اما لذت بخش توی سرم پیچید. اون داشت خوب عمل میکرد و من...ناشی بودم! این اولین بوسهی زندگیم بود. قلبم به طرز عجیبی خالی شده بود و انگار داشت توی سینهم میرقصید. اصلا برام مهم نبود که دروغ گفته یا کیه. فقط این رو ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 112
دلم آروم شد اما مغزم نه. دلم میفهمید که راست میگه، اما مغزم اون رو پس میزد و دائم یادآوری میکرد که اون برادر پردیسه. در جواب قسمی که خورده بود، لبخند زدم و نگاهم رو گرفتم. شیطنت، به چشمش برگشت و بیهوا گفت: چقدر شیرین بودی دختر! گونههام داغ شد. سرم رو بلند نکردم و آروم گفتم: خیلی بیحیایی تو...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 113
بالاخره اعتراف کرده بود. اون جملهی دو کلمهایِ معروف رو به زبونش آورده بود. اگر بخوام با خودم صادق باشم... حقیقتا اعترافش قشنگ بود. احساس میکردم توی قلبم رو پر از اکلیل و ستاره کردن. احساس میکردم اون دختری که وقتی توی غسالخونه کار میکرد، تمام قلبش و احساسات زنانهش یخ بسته بود، داشت یخش کمک...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 114
"گذشته" "مهیار" مامان رو سریع به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردن. ناراحت و درمونده، پشت در اتاق قدم میزدم. احساس میکردم وزن کل دنیا روی شونههای منه. هیچ چارهای نبود. جالب بود، نه؟ با تمام ثروت بابا و این که همیشه همه چیز رو با پول حل میکرد، اما الان ما هیچ چارهای برای حل کردن این مشکل نداش...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 115
تمام شب رو با ناراحتی و احساس خشم شدیدم به اون عوضی توی جام غلتیدم. اگر برادرای خودم رو توی زندگیم ندیده بودم، قطع به یقین میگفتم که همهی مردها یا عوضی و یا هیزن! نمیدونم چقدر چرخیدم تا خوابم برد اما صبح تا چشم باز کردم ساعت ۱۱ شده بود. بعد از شستن دست و صورت و دم کردن چای به اتاق پدرام رفتم و ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 116
تا وارد خونه شدم به سمت هال رفتم. چشمم داشت دنبال اون عوضیای که اسمش پدر بود میگشت. طبق معمول، خونه نبود. صبرم از دست رفته بود. نفسهام تند شده بود و احساس خفگی میکردم. تا سر برگردوندم، پردیس رو دیدم. انگار متوجه هیچچیز نبود. خب، طبیعی بود. اونها نبودن که این خبر و حرفهای منزجر کننده رو شنی...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 117
"زمان حال" "گندم" سهماهی از شروع رابطمون میگذشت. خبری از مزاحم نبود. از اون مرد نبود. نگار واقعا داشتم تازه زندگی میکردم. بخشیدن پدرام و به روش نیاوردن چیزی که ازش فهمیده بودم تا اینجای کار به ضررم نبود. پدرام واقعا خوب بود و حسی که بهم داشت برام زیادی قشنگ بود. باهاش خوشحال بودم. حالم خوب...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 118
به یک ثانیه نرسید که پیاده شد و با قدمهای وحشتناک سریع، به سمت پسر اومد. پسر غریبه که از قضا هم هیکلِ خودش بود، پررو تر از اون پیاده شد و شروع به چشمتوچشم کردن با اون کرد و با لحن حرص درآری پرسید: اوه.. مثلا الان اومدی بزنی؟! پدرام سرش رو خم کرد و لحنش برعکس پسر کاملا خونسرد بود. - اومده بودم ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 119
ناراحت صورتمرو به سمت بیرون چرخوندم. خوب بود...خوب بود ولی وقتی عصبانی میشد نمیشد تحملش کرد. باید میگفت و حرفاش رو میزد و تا خالی نمیشد دست بر نمیداشت. هر چند که حق هم داشت ولی خب...دلم نمیخواست سرم داد بزنه. البته که خودش هم بعدش پشیمون میشد. دوباره راه افتاد وارد کوچهی خلوتی نزدیک کوچ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان گورستان - پارت 120
"پدرام" بعد از رسوندن گندم به خونه برگشتم. وسایلم آماده بود. روی مبل نشستم و تمام جوانب احتیاطی که ممکن بود برام پیش بیاد رو در نظر گرفته بودم. عماد تقاضای دیدار کرده بود. معمولا وقتی میخواست دوتایی صحبت کنیم که یا میخواست تهدید کنه و یا واقعا چیزی توی دستش بود که با اون پیشنهاد معامله بده. دی...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
