پارت صد و سیزده :

بالاخره اعتراف کرده بود‌.
اون جمله‌ی دو کلمه‌ایِ معروف رو به زبونش آورده بود.
اگر بخوام با خودم صادق باشم... حقیقتا اعترافش قشنگ بود.
احساس می‌کردم توی قلبم رو پر از اکلیل و ستاره کردن.
احساس می‌کردم اون دختری که وقتی توی غسالخونه کار می‌کرد، تمام قلبش و احساسات زنانه‌ش یخ بسته بود، داشت یخش کم‌کم آب می‌شد و به دخترونگی‌هاش برمی‌گشت.
صدای نفس‌هاشو کنار گوشم می‌شن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت پرهام در رمان گورستان پرهام
تصویر شخصیت پردیس در رمان گورستان پردیس
تصویر شخصیت پدرام در رمان گورستان پدرام
تصویر شخصیت گندم در رمان گورستان گندم
تصویر شخصیت مهیار در رمان گورستان مهیار
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحا

    0

    امیدوارم رابطه شون تا آخر همینطور بمونه و کسی بهم نزنه

    ۲ روز پیش
  • Darya

    0

    آخی عزیزم چه اعتراف قشنگی 😍

    ۳ روز پیش
  • زری

    0

    این چه نگاه کردن است..من ب فدای چشم تو🥹🥹

    ۳ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️