پارت صد و سیزده :
بالاخره اعتراف کرده بود.
اون جملهی دو کلمهایِ معروف رو به زبونش آورده بود.
اگر بخوام با خودم صادق باشم... حقیقتا اعترافش قشنگ بود.
احساس میکردم توی قلبم رو پر از اکلیل و ستاره کردن.
احساس میکردم اون دختری که وقتی توی غسالخونه کار میکرد، تمام قلبش و احساسات زنانهش یخ بسته بود، داشت یخش کمکم آب میشد و به دخترونگیهاش برمیگشت.
صدای نفسهاشو کنار گوشم میشن
لطفا صبر کنید...

ریحا
0امیدوارم رابطه شون تا آخر همینطور بمونه و کسی بهم نزنه