پارت صد و پانزده :
تمام شب رو با ناراحتی و احساس خشم شدیدم به اون عوضی توی جام غلتیدم. اگر برادرای خودم رو توی زندگیم ندیده بودم، قطع به یقین میگفتم که همهی مردها یا عوضی و یا هیزن!
نمیدونم چقدر چرخیدم تا خوابم برد اما صبح تا چشم باز کردم ساعت ۱۱ شده بود.
بعد از شستن دست و صورت و دم کردن چای به اتاق پدرام رفتم و وقتی بعد از در زدن جوابی نشنیدم وارد شدم.
جای هر دوشون خالی بود. پرهام که دو سه روزی بود
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0کشتن کمه باید بمیره هی زنده بشه دوباره بمیره آدم انقدر گوه انقدر سست😔😠😡🤬