پارت صد و هفده :
"زمان حال"
"گندم"
سهماهی از شروع رابطمون میگذشت.
خبری از مزاحم نبود. از اون مرد نبود. نگار واقعا داشتم تازه زندگی میکردم.
بخشیدن پدرام و به روش نیاوردن چیزی که ازش فهمیده بودم تا اینجای کار به ضررم نبود. پدرام واقعا خوب بود و حسی که بهم داشت برام زیادی قشنگ بود.
باهاش خوشحال بودم. حالم خوب بود. احساس دختر بودن میکردم. احساس پذیرفته شدن و دوست داشته شدن.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساجده
0مال رمان صباس یک جنایت عاشقانه! اون مخصوص تاکسیک پسنداس🤣🤣
۳ هفته پیشزری
0همگی باهم بخوانیم برا اون پسره الفااتحهه😂😂
۳ هفته پیشزری
0اوه اوه قاراشمیشه اوضاع😂😂
۳ هفته پیشZak
1یه لحظه فکر کردم پدرام این حرف رو زد🤣🤣 دور از شوخی آدم خودشو می ذاره تو این شرایط واقعا آدم سکته می کنه.باز خوبه پدرام نزدیک بود
۳ هفته پیشستاره
2یه جوری منم با گندم ترسیدم ک نگوو😄😄
۳ هفته پیشفن نیلین
2واای من دوباره که به اینجا رسیدیم یادم افتاد که اگر الان سهند جای پدرام بود قطعاا میکشتتش😅😅
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

کیانا
0سهندکیمدی؟؟🤔 شخصیت یه رمان دیگه س؟