پارت صد و چهارده :
"گذشته"
"مهیار"
مامان رو سریع به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردن. ناراحت و درمونده، پشت در اتاق قدم میزدم. احساس میکردم وزن کل دنیا روی شونههای منه.
هیچ چارهای نبود. جالب بود، نه؟ با تمام ثروت بابا و این که همیشه همه چیز رو با پول حل میکرد، اما الان ما هیچ چارهای برای حل کردن این مشکل نداشتیم.
دلم میخواست همه چیزم رو بدم تا مادرم سالم و سرپا از اون اتاق بیاد ب
لطفا صبر کنید...

Zak
2این محبی که من میبینم رفتارش کاملا متناقضه با زمانی که همسرش مریض بود و مرد.. احساس میکنم خودش زنشو کشته..