پارت صد و دوازده :
دلم آروم شد اما مغزم نه.
دلم میفهمید که راست میگه، اما مغزم اون رو پس میزد و دائم یادآوری میکرد که اون برادر پردیسه.
در جواب قسمی که خورده بود، لبخند زدم و نگاهم رو گرفتم.
شیطنت، به چشمش برگشت و بیهوا گفت: چقدر شیرین بودی دختر!
گونههام داغ شد. سرم رو بلند نکردم و آروم گفتم: خیلی بیحیایی تو.
صدایِ خندهش، بلند به گوشم رسید.
نگاهش کردم و اون با تهموندهی خنده
لطفا صبر کنید...
