پارت صد و چهارم :
گندم
سرم رو از روی سینهش بلند کردم. من از احساساتِ اون مطمئن نبودم اما... خودم رو که میشناختم! نگاهی به چشمهاش انداختم و گفتم: حالم خوب نیست! میخوام برم خونه.
چهرهش حالتِ نگرانی گرفت، حالتِ خشمی که دلیلش معلوم نبود. با ملایمت نزدیک شد و دستش آروم دو طرف بازوم نشست. کمی به سمت صورتم خم شد و پرسید: چرا حالت خوب نیست؟! بهم بگو چیشده خب؟!
سعی کردم ازش فاصله بگیرم...انقدر
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
ایشالا که نمیزنههه
۶ ساعت پیشدلارام
1خداکنه گندم دیگه کش نده این داستانو بهش حقیقت و بگه پدرام واقعا نگاه داره تازه داره یکم زندگی میکنه به امید گندم
۷ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
آره گناه داره پسرمون🥲
۶ ساعت پیشصبا
1کاشکی گندم حرف بزنه .براش روشن شه
۷ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
امیدوارم بزنه واقعا
۶ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

دلارام
0کاش واقعا گندم گوه نزنه به رابطشون