پارت صد و ده :
"زمان حال"
"گندم"
بعد از یک دقیقه از اتاق بیرون رفتم و به اونی که هنوز سرپا ایستاده بود و حالتِ نگاهش منتظر بود نگاه کردم. هر لحظه شکم نسبت بهش بیشتر میشد.
امروز، توی هر ساعتی که گذشته بود، بیشتر فهمیده بودم که اون چیزی نیست که از خودش نشونم داده.
- کی بود؟
خونسرد روی مبل نشستم و گفتم: داییم بود.
با نگاه مشکوکی ازم پرسید: پس چرا اول نشناختیش؟
با نوک انگشتم، شق
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ریحا
1ناناساا سر این پارت پروانه ای شدم😭🎀✨️🩷🦋
۴ هفته پیشZ.k
1اخ اخ اخ خود کرده را تدبیر نیست .گندم شیطون 😅😅
۱ ماه پیشنفس
1خوب مثلا میخواست پدرامو اذیت کنه نمیدونه که اون پرو تر از این حرفاس
۱ ماه پیشرویا
0عالی بود 😍😍خدا کنه آخر قصشونم عالی باشه
۱ ماه پیشدلارام
1وای چقدر خوب بود این پارت همش لبخند داشتم خداکنه جدا نشن واینکه فعلا ازت گله نمیکنم چرا کم بود چرا زود تموم چون سرم با عاصی گرمه از اینجا میرم اونجا تا اون تموم کنم پارتای مونده رو ازت شکایت ندارم🤣🤣
۱ ماه پیشصبا
2ای بابا چرا زود تموم شد
۱ ماه پیشمهسا
2ای خداچقدای پسرخوبه گندم خودت برابارسوم کرم ریختی
۱ ماه پیشفاطمه
1انقد رمانت خوبه هیچ وقت هیچ کلمه ای ندارم برا توصیفش
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری
0از قدیم میگن کرم از خوده درخته🤭🤭