گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت صد و پنجاه و پنجم :
خواستم بیتوجه به او مسیر آشپزخانه را پیش بگیرم که صدایم زد:
-گیلدا این رو ببین.
سمتش چرخیدم؛ جغجغهی بچگانه دستش بود و تکانش میداد. چشمهایش از شوق میدرخشید و سعی در پنهان کردن هیجانش نداشت.
-دیشب مهدی اینا رو آورد. ببینشون؛ مامانم خریده. فقط مونده سرویس چوبش که چون تا الان جا نداشتیم، نگرفته بود. ولی گفت فردا میره بازار و میخره. میخوام اتاقش رو از فردا شب بچینم!
لطفا صبر کنید...
