لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 61
سپس تنهای به او زدم و از اتاق بیرون رفتم. دنبالم راه افتاد و صدایش را بالا برد: -کجا میری سلیطه؟ وایستا بهت میگم. توجهای نشان ندادم و از خانه خارج شدم. حوصلهی خانه ماندن را نداشتم و فقط دلم میخواست جوری زهرم را به مریم بریزم. تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم تا نیمههای شب حتی به خانه برگردم. م...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 62
از قبل به او اطلاع نداده بودم که امشب به خانهشان میروم. اصلاً بیچاره فکر میکند من الان در تولد مشغول رقص و پایکوبی هستم. امیدوارم خانه باشد وگرنه ناچارم به خانه برگردم و با بابا و مریم سر و کله بزنم. شالم را تا حد امکان جلو کشیدم و دکمههای جلوی مانتوام را بستم تا کسی مزاحمم نشود و فکر نابهج...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 63
پس پر قدرت کف دستِ او را گاز گرفتم. چنان دندانهایم را در پوست دستش فرو کردم که همان ابتدا شوری خون در دهانم پیچید و نعرهی او به هوا برخاست. رهایم کرد و با سیلیای که به صورتم زد، باعث شد قدمی عقب پرت شوم. اما من حالِ عجیبی داشتم؛ طعم خونش که در دهانم پیچید، انگار خوشمزهترین چیزی بود که در تم...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 64
دستم روی صورتم نشست؛ دقایقی قبل را به یاد آوردم که چطور با لذت خون تنِ او را میمکیدم. هنوز مزهی خونش زیر زبانم بود. دو دستم را روی دهانم گذاشتم و از ته دل جیغ زدم. غیرممکن بود. من نبودم، مطمئنم که من نبودم.... من هرگز نمیتوانستم این کار را بکنم. آزار من به کسی نمیرسید... من نبودم.... خواست...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 65
احتمال میدادم وقتی بابا شنیده من از خانه بیرون زدم، همراه مریم به کوچه و خیابانها رفته تا دنبالم بگردند. عادتش بود؛ هربار که دیر به خانه میرسیدم، سریع بیرون میزد و در کوچه پس کوچهها دنبالم میگشت. از آنجایی که در سن دوازده سالگی سابقهی خودکشی داشتم، از ترس اینکه مبادا مجدد بلایی سر خودم ...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 66
مریم که طبق معمول مواقعی که میخواست مظلومنمایی کند، صدایش را نازک کرد و گفت: -عزیزم به خاطر خودش گفتم. ببین من حاملهم و میفهمم یک مادر چقدر میتونه دلواپس بچهش باشه. بچهمون اگه دختر باشه خدا شاهده نمیذارم بدون من و تو پا از این شهر بیرون بذاره. هر مهمونی اینجا برگزار شد، گیلدا خانوم قبلِ...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 67
و با دستش به پشت سرش اشاره کرد؛ از یک طرف بابا، بابا و مامانِ امیرعلی، گونش و مریم ایستاده بودند. آخرین نفر هم امیرعلی بود که گوشهای سر به زیر ایستاده بود ولی زیرچشمی من را زیر نظر داشت. حوصلهی او را که اصلاً نداشتم. و ناچار بودم جلوی خانواده عادی رفتار کنم تا کسی بو نبرد که در این مدت روابط م...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 68
شاید اگر قبلاً بابا این حرفها را میزد، من وحشت میکردم. چون بازگشتم به آزادشهر مصادف بود با مرگم. ولی الان راضی هستم. افرادی که قصد کشتنم را دارند، از حالا در تهران دنبالم میگردند و چه جایی برای من بهتر از آزادشهر که در آن مخفی شوم. اهورا هم هست. خودش گفت همهجوره پشتم میایستد و حتی اگر لازم...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 69
بالاخره همگی اتاق را خالی کردند. فقط مامان ماند. روی صندلیِ کنار تختِ بیمار نشست و درحالیکه کنجکاوی در چهرهاش بیداد میکرد، گفت: -قربونت برم واسهم میگی چه اتفاقی افتاد؟ این پلیسه که انگار به دهنش قفل زدن لام تا کام صحبت نمیکنه. تو بگو ببینم قضیه چیه؟ حوصلهی حرف زدن را نداشتم. شرحِ اتفاقات...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 70
ولی من برگشتم. برگشتم تا ببینم واقعاً چنین کاری را کردهام یا تمامش کابوسی بیش نبوده و از سر افسردگی دچار توهم شدهام! ورودی کوچه ایستادم و به محل جرم چشم دوختم؛ تصاویری از آن شب نحس پیش چشمم شکل گرفت و نم اشک را مهمان دو چشمم کرد. هنوز هم میشد ردِ خون را روی آسفالت کف کوچه دید. همهچیز در آن ...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 71
بالاخره صفها وارد کلاسها شدند. سمیرا با دیدن من چشمهایش برقی زد، از پشت میز برخاست و گفت: -چه عجب خانوم خانوما، هیچ معلوم هست کجایی؟ چرا دو روزه مدرسه نیومدی؟ با او دست دادم و کنارش روی نیمکت نشستم: -هیچی با مریم بحثم شده بود، حالم خراب بود. آرنجش را روی میز گذاشت، کنجکاو اخمی کرد و پرسید:...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 72
موهایم که بخشی از آن از زیر مقنعه بیرون زده بود را داخل فرستادم و پرسیدم: -پسره کس و کاری هم داره؟ از همان جایی که نشسته بود، سطل زباله را نشانه گرفت، بطری خالیِ آبمیوه را داخلش پرت کرد و جواب داد: -آره دیگه یه داداش داره که بیست نه سی سالشه. با داداشش اومده بود اینجا، الانم داداشش پیگیر پرو...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 73
بالاخره تصمیم گرفتم قفلِ زبانم را باز کنم. مامان آن روز مثلِ روزهای گذشته پاپیچم شده بود تا علت اضطراب و نگرانیام را بفهمد. البته که دلواپسی اصلی من فقط بابت ماجرای آن پسری بود که به قتل رسانده بودم. ولی با سانسور آن ماجرا، فقط داستانِ تعقیب شدنم توسط یک مردِ ناشناس را برای مامان بازگو کردم. مت...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 74
این هم یکی دیگر از اتفاقاتِ عجیب و غریبی بود که در بدنم رخ میداد؟ همراه مامان از خانه بیرون زدیم. داخلِ کوچه نبود. هیچوقت آنقدری به خودش جرئت نمیداد که نزدیک خانهمان قرار بگیرد. همیشه تعقیب و گریزش از دور بود. مامان چادرش را روی سرش مرتب کرد و با جدیت گفت: -هرجا که دیدیش بهم اشاره کن. تأ...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 75
وارد مدرسه شدم. تصمیم برای دکتر رفتن قطعی بود. باید داروهای ضد توهم را مصرف میکردم تا از این وضعیت آشفته رهایی پیدا کنم. تصمیم داشتم تا روزی که داروها را مصرف کردم و مرز بین واقعیت و توهم برایم آشکار شد، نگاهی به آن مردِ مشکی پوش نیندازم! آخر کلاس بچهها تجمع کرده بودند و با هیجان هرکسی چیزی م...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 76
نفس محبوسم را نامحسوس بیرون راندم. سعی کردم تبسمی ظاهری روی لبم بنشانم و گفتم: -نه بابا فقط... شماها نگران نیستین؟ هرسه باهم پرسیدند: -نگران چی؟ لاقید شانهای بالا انداختم: -نگران اینکه یه قاتل خطرناک تو محلمونه و یک پسر جوون رو کشته. اگه یارو یه قاتلِ سریالی باشه چی؟ اگه فردا پس فردا یکی ...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 77
-خونهای که آدرسش رو دادین، رفتیم. چون اهورا پارسا مستقیم به سرباز وظیفهی ما شلیک کرده بود، حکم تجسس و ورود به منزل رو داشتیم. ایشون خونه نبودن، ما هم کل خونه رو زیر و رو کردیم ولی هیچ ردی نتونستیم ازشون پیدا کنیم. تنها چیزی که به ما ثابت میکرد حرفهای شما درسته و این خونه متعلق به اهورا پارساس...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 78
پوزخندی روی لبش نشاند و با تمسخر پرسید: -ماجرای اهورا رو چی؟ اونو اگه خانوادهت یا امیرعلی بفهمن چه میشه؟ در لحظه نظری به دستش انداختم؛ بهترین موقعیت بود تا بتوانم قانعش کنم که حرفهایم را باور کند بلکه دست از سرم بردارد. پس خیره در چشمهایش لب زدم: -از اون ماجرا ابایی ندارم؛ امیرعلی تو این ...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 79
کنارم روی صندلی نشست. روی دستم که هنوز به حفاظِ کنار تخت متصل بود را نوازشی داد و پرسید: -هنوزم نمیخوای بگی چی شده مامان جان؟ اینا کی بودن تو رو به این روز انداختن آخه؟ آهی از سینهام سر دادم. ناچار بودم داستانی سرهم کنم بلکه دست از سرم بردارد. از این رو گفتم: -سه نفر اومده بودن خونه دزدی. م...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 80
دو ماشین مدل بالا انتهای کوچه پارک بود و چند مرد در محلِ حادثه مشغول بحث و گفت و گو با یکدیگر بودند. مردی دیگر با جدیت هرچه تمامتر دست به سینه روی جدول کنار خیابان ایستاده بود و به صحبتهای آن دو مرد گوش میداد. همگی سر تا پا مشکی پوشیده بودند و حسی به من میگفت که از بستگانِ مقتول هستند. مردِ...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
