پارت صد و چهل و نهم :

امتحاناتِ خردادماه را هم با موفقیت طی کردم. خیلی بیشتر از قبل به درس و مشق رو آورده بودم. قبلاً امیدی به دانشگاه رفتن نداشتم چون بعید می‌دانستم بابا این اجازه را بدهد. خصوصاً دانشگاه در شهرهای بزرگ مثل تهران یا اصفهان. درس خواندن در این دو شهر یکی از آرزوهای من بود و می‌ترسیدم بابا روی آن خط قرمز بکشد.
ولی حالا که قرار بود به تهران بروم و یک زندگی مستقل را برای خودم شروع کنم، با جدیت د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️