پارت صد و چهل و پنجم :

حق داشت اهورا که می‌گفت از این مرد باید بترسم؛ تا دهان باز کرد، من لال شدم. حالا اگر با آن ابهت جلو می‌آمد، قطعاً از زورِ ترس پس می‌افتادم.
بندِ کوله‌ام را میانِ مشتم فشردم و نامحسوس عقب رفتم. نگاهش موشکافانه بود و انگار در وجودِ من به دنبالِ انگیزه‌ای برای قتلِ برادرش می‌گشت.
یک دستش را داخلِ جیبِ شلوار جینش فرو برد. تای ابرویش را بالا انداخت و لب زد:
-زیاد دیدمت میای این‌و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️