پارت هفتاد و یک :

بالاخره صف‌ها وارد کلاس‌ها شدند. سمیرا با دیدن من چشم‌هایش برقی زد، از پشت میز برخاست و گفت:
-چه عجب خانوم خانوما، هیچ معلوم هست کجایی؟ چرا دو روزه مدرسه نیومدی؟
با او دست دادم و کنارش روی نیمکت نشستم:
-هیچی با مریم بحثم شده بود، حالم خراب بود.
آرنجش را روی میز گذاشت، کنجکاو اخمی کرد و پرسید:
-لابد نذاشته بری تولد، درسته؟
با ناراحتی سرم را تأییدوار تکان دادم. دستش ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!