لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 21
شک نداشت که بیش از یک نفر به گیلدا حمله کردهاند. این را میشد از بهم ریختگی خانه فهمید. با این حال تا جواب نمونهبرداریها نمیتوانست قطعی نظری بدهد. زن میانسال که کنار پدر گیلدا نشسته بود، از جا برخاست و کنجکاو پرسید: -نمونهی چی؟ نگاهِ کنجکاوِ کیانی روی زن نشست و بیتوجه به سوالش پرسید: -ش...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 22
-نه من اسمها یادم نمیمونه. بهم گفت اسمش رو، حتی قرار بود دفعهی بعد که اومدم تهران منم برم پیشش واسه چندتا جراحی کوچیک. ولی الان اسمش خاطرم نیست. این دکتر هم باید کشف میشد. کیانی حتی به این دکتر هم مشکوک بود. از مریم تشکری کرد و همزمان موبایلش به صدا درآمد. تماس از طرفِ ستوان رضایی بود. به ...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 23
-خانوم... خانوم تو رو خدا بگو دخترم کجاست؟ گفتن تو این بیمارستان بستریه. گیلدا، گیلدا مطیع. با شنیدن نام گیلدا سریع سر بالا داد. زنِ میانسالی همراه دو دختر جوان مقابل میز پذیرش ایستاده بودند و مشخص بود هرسه نفرشان حسابی هول کردهاند. وقتی پرستار اسم آیسییو را آورد، زنِ میانسال دستش را روی سرش...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 24
خواهر گیلدا که بیشتر از همه مشتاق بود بداند چی به سر خواهرش آمده، کنجکاو پرسید: -چی شده؟ تصادف کرده؟ کیانی آهی سر داد و زیر چشمی نگاهی حوالهی مادر گیلدا کرد. زمان تمام وجودش گوش شده بود تا از زبانِ کیانی بشنود چی به سر دخترش آمده. پس تعلل نکرد و بخشی از ماجرا را گفت. اینکه به نظر میرسد گیلدا...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 25
هردو سکوت کردند. اما هراز گاهی ابراهیم به زن چشمغره میرفت و در جواب زن پشت چشمی نازک میکرد. کیانی رو به ابراهیم گفت: -از ماجرای خودکشی دخترتون بگید. چجوری و چرا خودکشی کرد؟ -دوازده سالش بود. مدرسهشون جشن داشت و باید خانوادگی تو جشن شرکت میکردن. مادرش که نبود، تصمیم گرفتیم من و خواهرش به ج...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 26
از مدرسه که برمیگشت خونه، رنگ به رو نداشت. یهبار پا پیچش شدم و ازش پرسیدم چته؟ اونم اولش یکم دست دست کرد. بعد گفت یک مرد هرروز صبح از در خونه تا مدرسه تعقیبش میکنه. عصری هم از مدرسه تا خونه دنبالش میاد. اوایل بهش بیاهمیت بوده. فکر میکرده پسره ازش خوشش میاد و تعقیبش میکنه ببینه کجا زندگی می...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 27
-آره؛ یک مردِ جوون بود. حول و حوش بیست و پنج بیست و شش سال داشت. قد بلند، چهارشونه با اندامِ ورزشی. یک روز که سر کلاس بودیم، دیدم گیلدا از پنجره زل زده بیرون. ازش پرسیدم به چی نگاه میکنی، به حیاط اشاره کرد و گفت اون مَرده هرروز من رو تعقیب میکنه. به مامانم گفتم ولی بهم انگ دیوونگی زد. الانم مجب...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 28
سمیرا سر به زیر انداخت. همه انگشت به دهان و حیرانِ این داستانی بودند که شنیده بودند. کیانی که دست کمی از بقیه نداشت، پرسید: -گیلدا خانومی که اون زمان هفده سال داشت، مدعی بود اون پسر بیست و پنج شش ساله باباشه؟ تأییدوار سر تکان داد: -هیچوقت نفهمیدم منظورش از این حرف چی بود؟ بعد از اون حرف دیگه...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 29
-بفرمایید. در روی پاشنه چرخید و ستوان کریمی پا به اتاق گذاشت. ادای احترام کرد و لبخندِ دلفریبی روی لب نشاند: -خوشحالم که تو این پرونده پذیرفته شدم. کلافه روی میز دو دستش را درهم حلقه کرد و لب زد: -اون در رو ببند. ستایش بیحرف در را بست و جلو رفت. روی نزدیکترین صندلی به میز او نشست و پرسید: ...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 30
-خُب؟ -عکسِ پروفایل واتسابش عکس این گل بود! نگاهِ دقیقتری به گل انداخت؛ این گل چه نمادی داشت؟ چرا این شخص مجهولالهویه چنین عکسی را روی پروفایلش گذاشته بود؟ اصلاً این آدم چه صنمی با گیلدا داشت؟ در پیامهایی که بینشان رد و بدل شده بود، صمیمیت موج میزد. یعنی این شخص معشوقهی گیلدا بود؟ شاید هم...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 31
بالاخره اگر این مرد مضنون باشد و دستگیر شود، امیرعلی هم میفهمد پلیس چطور به او و عکس او رسیده است. تردیدش در رفتن به باربد فهماند که خواستهای دارد. -چیز دیگهای هست که ما باید بدونیم؟ آهی کشید و مردد لب زد: -نه؛ فقط... چند ثانیهای سکوت کرد، سپس افزود: -میشه عکس همسرم رو دوباره ببینم؟ ج...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 32
کلافه آهی کشید: -کنسرتم میذارم، ولی الان شرایطم داغونه. میتونی بیای دنبالم؟ باید برم بیمارستان. -بیمارستان چرا؟ مجدد آهی سر داد: -بیا برات میگم. قضیهش طولانییه. -باشه؛ کجایی؟ آدرس بده تا بیام. -جلو کلانتریام. برات لوکیشن میفرستم. حیرت در لحنِ کیوان بیداد میکرد: -کلانتری چرا؟ عصبی...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 33
بالاخره وارد پارکینگ بیمارستان شدند. قبل از آنکه امیرعلی پیاده شود، کیوان پرسید: -نمیخوای گلی چیزی بگیری؟ در را باز کرد و همزمان که پرشتاب پیاده میشد، جواب داد: -بخش مراقبتهای ویژه که گل راه نمیدن. سپس سمت ورودی بیمارستان پرواز کرد. هنوز ماسک روی صورتش بود و همین امر کمکش میکرد تا شناس...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 34
بیتفاوت شانه بالا داد: -متهم بودم دیگه. ولی تونستم ثابت کنم که شب حادثه خونه نبودم. شب حادثه رو خونهی کیوان موندم چون فرداش قرار بود کنسرت داشته باشیم و داشتیم برنامهش رو میچیدیم. قبل از رفتنم همه چیز خونه نرمال بود. گیلدا هم حالش خوب بود و اتفاقاً گفت بهم که فردا امتحان مهمی داره و میخواد ...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 35
رو به ستایش با مهربانی گفت: -میشه یه چایی بذاری تا بحث رو کمکم شروع کنیم. ستایش ذوق زده از جا برخاست. -چرا که نه. و یک راست سمتِ آشپزخانه رفت. سوئیت پنجاه متریِ باربد مختص همین جلسات مهم اما صمیمی بود. خصوصاً زمانیکه با ستار و یکی دوتا دیگر از دوستهای صمیمیاش زوی یک پرونده کار میکردند....
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 36
هیچ دلیل پزشکیای پیدا نکردم که بگه عامل برگشتن به زندگی دوبارهی این دختر چی بوده. دکترش حتی همون زمان هم به خانوادهی گیلدا گفته معجزه اتفاق افتاده. معجزه... پوزخندی زد، به عکس سوم اشاره کرد و ادامه داد: -تو همون سن هفده سالگی یه نفر میافته تعقیب این دختر. یه مرد که فقط گیلدا اون رو دیده و د...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 37
باربد نیز در تأیید حرف او گفت: -منم معتقدم باید دنبالِ جواب بگردیم. حتی اگه تهش جوابمون بشه داستان ماوراءالطبیعه. نظریهی تو هم درسته. این مرد پیش چشمهای مادر گیلدا نامرئی بود، ولی گیلدا و دوست صمیمیش دیدنش. پس ممکنه انسان نباشه و یک موجود شیطانی یا جن باشه. من هم به این احتمال فکر کردم، ولی ن...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 38
ابراهیم چپچپ نگاهی حوالهاش کرد و همزمان امیرعلی با متانت لب زد: -شما برید، من میمونم. مریم ریشخندی زد. -آز حالت چشمهاتون خوابآلودگی داد میزنه. معلومه تو بازداشتگاه نتونستین بخوابید. بهتره شما امشب رو برید خونه استراحت کنید. اصلاً خونوادهی خودتون و خونوادهی گیلدا جون رو ببرید خونه. منم...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 39
سمت پنجره رفت و بیمعطلی چفتیاش را انداخت؛ به یاد نداشت که پنجرهی پذیرایی را باز کرده باشد. ولی حالا باز بود. غلظتِ اخمش بیشتر شد. داشت احساسِ خطر میکرد و باید هرچه زودتر از آن واحد خارج میشد. ولی همینکه عقبگرد کرد، با شخصی پشت سرش مواجه شد. کلت مشکی رنگی را مستقیم سمت او نشانه رفته بود و...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 40
از ساختمان خارج شدند و نگاهِ وحشتزدهی امیرعلی نامحسوس دورتادور سالن چرخید؛ احدی در کریدور نبود. با فشار دست مرد سمت آسانسور رفت و وارد کابین شدند. تمام مدتی که آسانسور به پارکینگ رسید، امیرعلی خیره به زمین بود و مرد موشکافانه نگاهش میکرد. کاش امیرعلی میفهمید این مرد چه صنمی با گیلدا دارد؟ چر...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
