پارت هفتاد و چهارم :

این هم یکی دیگر از اتفاقاتِ عجیب و غریبی بود که در بدنم رخ می‌داد؟
همراه مامان از خانه بیرون زدیم. داخلِ کوچه نبود. هیچ‌وقت آن‌قدری به خودش جرئت نمی‌داد که نزدیک خانه‌مان قرار بگیرد. همیشه تعقیب و گریزش از دور بود.
مامان چادرش را روی سرش مرتب کرد و با جدیت گفت:
-هرجا که دیدیش بهم اشاره کن.
تأییدوار سر تکان دادم و دوشادوشش سمت مدرسه راه افتادم. واردِ خیابانِ اصلی که شدیم،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!