پارت شصت و دوم :

از قبل به او اطلاع نداده بودم که امشب به خانه‌شان می‌روم. اصلاً بیچاره فکر می‌کند من الان در تولد مشغول رقص و پایکوبی هستم. امیدوارم خانه باشد وگرنه ناچارم به خانه برگردم و با بابا و مریم سر و کله بزنم.
شالم را تا حد امکان جلو کشیدم و دکمه‌های جلوی مانتوام را بستم تا کسی مزاحمم نشود و فکر نابه‌جا درموردم نکند. خصوصاً آن ساعت از شب که معمولاً آزادشهر خلوت است و کم پیش می‌آید دختر جوا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مونا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
کپی شد!