گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت دویست و پنجاه و یک :
واردِ حیاطِ خانهای ویلایی شدیم. در حیاط را بست و کلید را در قفلش چرخاند. یعنی فکر میکرد با آن کلتی که روی سرم گذاشته، جرئت فرار دارم؟
با آن کینهای که از من دتشت، قطعاً اگر قدمی کج برمیداشتم، قلبم را به رگبار میبست.
داخلِ حیاط به دری زیرزمینی اشاره کرد:
-بازش کن.
شک نداشتم که باربد را آنجا مخفی کرده. صدای خرناسههایش را به وضوح میشنیدم.
سری به طرفین چرخاندم و ب
لطفا صبر کنید...
