گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت دویست و پنجاه و دوم :
صدای اهورا بود. ناباور عقبگرد کردم و با دیدنِ او روی بام خانه، کم مانده بود از فرط حیرت چشمهایم از کاسهی سرم بیرون بزند.
از روی بام پایین پرید. متعجب صدایش زدم:
-اهورا.
کمر صاف کرد و خواست سمتم قدمی بردارد که ناگهان دستی مردانه دور گلویم پیچید و پدرِ باربد کلتش را روی پیشانیام گذاشت:
-قدم از قدم برداری، یه گلوله تو مغزش خالی میکنم.
اهورا دستش را بالا آورد و مقابلِ
لطفا صبر کنید...
