پارت دویست و پنجاه و دوم :

صدای اهورا بود. ناباور عقب‌گرد کردم و با دیدنِ او روی بام خانه، کم مانده بود از فرط حیرت چشم‌هایم از کاسه‌ی سرم بیرون بزند.
از روی بام پایین پرید. متعجب صدایش زدم:
-اهورا.
کمر صاف کرد و خواست سمتم قدمی بردارد که ناگهان دستی مردانه دور گلویم پیچید و پدرِ باربد کلتش را روی پیشانی‌ام گذاشت:
-قدم از قدم برداری، یه گلوله تو مغزش خالی می‌کنم.
اهورا دستش را بالا آورد و مقابلِ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️