پارت سیصد و هشتاد و چهارم :

بالاخره لبخند بر لبم آمد.
- ولی فکر نکنم دوست‌هات این‌جوری زنی رو که عاشقشن با خاک یکی کنن.
- می‌دونم باهات بد حرف زدم. داغونم کردی تابان، نابودم کردی. من خودم رو حاضر کرده بودم بهت بگم می‌خوامت، بگم می‌خوام عقدمون رسمی بشه، با بزرگ‌ترها حرف بزنیم، بریم سر زندگی‌مون، بعد تو یهو گفتی طلاق می‌خوای و خیال داری بری با شمس...
نگاهی به صورتم انداخت که ابروهایم بی‌اختیار باز جمØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    نمیدونم چی بگم در وصف این پارت بینظیرررر قلبم هی قیلی ویلی میره😅 حرفای عاشقانشون خیلی قشنگه❤️ و همچنین حرکات عاشقانشون😁

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🧡❤️🩶🧡🩵💛🤍💙🤎💜💚

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    اوووف بابا چ خفنه علیمون🤭😍

    ۲ سال پیش
  • Sedi

    5

    همو دق دادن تا حرف بزنن ما رو دیوونه کردن😂😂

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    4

    البته داغ بودم ولی از *** تو😍😂

    ۲ سال پیش
  • م

    6

    علی اینهمه دلبری بلد بوده و رو نمی کرده یه کلمه،تابان اینقدر ناامید نباشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️