قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و هشتاد و چهارم :
بالاخره لبخند بر لبم آمد.
- ولی فکر نکنم دوستهات اینجوری زنی رو که عاشقشن با خاک یکی کنن.
- میدونم باهات بد حرف زدم. داغونم کردی تابان، نابودم کردی. من خودم رو حاضر کرده بودم بهت بگم میخوامت، بگم میخوام عقدمون رسمی بشه، با بزرگترها حرف بزنیم، بریم سر زندگیمون، بعد تو یهو گفتی طلاق میخوای و خیال داری بری با شمس...
نگاهی به صورتم انداخت که ابروهایم بیاختیار باز جمØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0نمیدونم چی بگم در وصف این پارت بینظیرررر قلبم هی قیلی ویلی میره😅 حرفای عاشقانشون خیلی قشنگه❤️ و همچنین حرکات عاشقانشون😁