قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و نود و سوم :
چشمانش جور خاصی خمار شده بود و شیطنتی درونش دیده میشد که تا آن روز ندیده بودم. دوباره بغلم کرد و مرا بوسید، عمیق، پرشور و طولانی. وقتی صورتش از من دور شد گفت:
- حالا پاشو، این شیطونیهات هم نگه دار واسه موقعی که عروسی کردیم. اون موقع کاملاً استقبال میکنم ولی الان آتیش میندازی به جونم، اون هم بدجوری. یه وقت میبینی بیطاقت شدم نتونستم صبر کنم و تا تهش رفتم.
صورتم داغ شد، نگاهÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساناز
0🧡💜💛🤍🩶💙🤎❤️💚🩵
۲ سال پیشسارا
2حساب کتاب و پیش بینی های علی جالبه ولی خب اینا همون بدردوران عقد میخوره وگرنه ازدواج که کنی هیچی رو برنامه نیست 😂کلا زندگی خیلی قابل پیش بینی نیست ، ممنون نویسنده جان
۲ سال پیشم
1خیلی قشنگه عشقشون ،علی همچنان همه کاراش حساب شده برنامه ریزی شده ست
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1چقدر دو نفری نشستنشون پیش هم و صحبت کردن و ناهار خوردنشون خندیدناشون و شیطنتاشون ...همش خیلی حس خوبی بهم میده...