پارت سیصد و هشتاد و پنجم :

بالاخره از هم دل کندیم و از آغوش هم جدا شدیم. وقتی سوار اسب‌ها شدیم و کنار هم راه افتادیم پرسید:
- واقعاً پاشدی رفتی پیش شمس و گفت نمی‌خوادت؟
- نگفت نمی‌خواد، گفت وقتی قلبم رو پیش تو جا گذاشتم منو نمی‌خواد. نصیحتم کرد که به خاطر غرور و لجبازی خوشبختی رو از هردومون نگیرم. تشویقم کرد بیام باهات حرف بزنم.
لبخند محوی زد.
- واقعاً انتظار نداشتم این‌قدر مرد باشه. می‌دونستم هنÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🧡🩶❤️💚💜🤎💙🤍💛🩵

    ۲ سال پیش
  • سارا

    4

    بالاخره تابان یه حرف حساب زد

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    البته که حرف حساب جواب نداره،کاملا باتابان موافقم همه وفادار نیستن به اسم حمایت بعضی ها هم سوءاستفاده میکنن صدتا *** میکنن،مگه مرد مجرد قحطه که شما تنها اینهمه به زحمت بیفتی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️