قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و هشتاد و پنجم :
بالاخره از هم دل کندیم و از آغوش هم جدا شدیم. وقتی سوار اسبها شدیم و کنار هم راه افتادیم پرسید:
- واقعاً پاشدی رفتی پیش شمس و گفت نمیخوادت؟
- نگفت نمیخواد، گفت وقتی قلبم رو پیش تو جا گذاشتم منو نمیخواد. نصیحتم کرد که به خاطر غرور و لجبازی خوشبختی رو از هردومون نگیرم. تشویقم کرد بیام باهات حرف بزنم.
لبخند محوی زد.
- واقعاً انتظار نداشتم اینقدر مرد باشه. میدونستم هنÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ساناز
0🧡🩶❤️💚💜🤎💙🤍💛🩵