قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و هشتاد و هشتم :
**فصل سیودوم**
علی به سربازی که پشت میز منشی نشسته بود گفت:
- میخوام تیمسار رو ببینم.
- امروز کسی رو نمیبینن.
علی اخم کرد. سرباز گفت:
- تیمسار یه هفته نبوده، تازه دیشب رسیده تهران. سرش خیلی شلوغه.
- برو بهش بگو یارعلی فیض باهات کار داره.
- به من گفتن مزاحمشون نشم و کسی رو هم نفرستم تو. برو فردا بیا.
علی دو دستش را روی میز گذاشت و توی صورت سرباز خم شد.
لطفا صبر کنید...

ساناز
0🩵🧡💚💛❤️💙🤎🤎🤍🩶💜