پارت سیصد و هشتاد و هشتم :

**فصل سی‌ودوم**

علی به سربازی که پشت میز منشی نشسته بود گفت:
- می‌خوام تیمسار رو ببینم.
- امروز کسی رو نمی‌بینن.
علی اخم کرد. سرباز گفت:
- تیمسار یه هفته نبوده، تازه دیشب رسیده تهران. سرش خیلی شلوغه.
- برو بهش بگو یارعلی فیض باهات کار داره.
- به من گفتن مزاحمشون نشم و کسی رو هم نفرستم تو. برو فردا بیا.
علی دو دستش را روی میز گذاشت و توی صورت سرباز خم شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    🩵🧡💚💛❤️💙🤎🤎🤍🩶💜

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    جهانگیر مثل همیشه حق به جانب،خبر نداره پسر کثافتش چه کارایی می کنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️