پارت سیصد و هشتاد و نهم :

بلندتر رو به در صدا زد:
- سرباز!
علی خونسرد گفت:
- کتک نخورده تیمسار، تیر خورده.
چشم‌های جهانگیر گرد شد.
- تو عوضی... با پای خودت اومدی اینجا و داری اعتراف می‌کنی به پسر من شلیک کردی؟
- هنوز ماجرا رو نشنیدی. به نفعته زود قضاوت نکنی وگرنه...
درِ اتاق باز شد، سرباز وارد شد و خبردار ایستاد. جهانگیر گفت:
- این مرتیکه رو بازداشت کن.
سرباز پا کوبید و یک قدم جلو آم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    امیدوارم بفرستدش امیدیه،یه ذره هم این عوضی نازپرورده سختی بکشه،هم جهانگیر،هرچند اونجا هم بهش میرسه نمیذاره زیاد سختی بکشه

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💚🩵🧡💜🩶🤍🤎💙❤️💛

    ۲ سال پیش
  • Sedi

    1

    هزار بار آفرین به علی امثال جهانگیر و پسرش باید برن به درک

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️