قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و هشتاد و نهم :
بلندتر رو به در صدا زد:
- سرباز!
علی خونسرد گفت:
- کتک نخورده تیمسار، تیر خورده.
چشمهای جهانگیر گرد شد.
- تو عوضی... با پای خودت اومدی اینجا و داری اعتراف میکنی به پسر من شلیک کردی؟
- هنوز ماجرا رو نشنیدی. به نفعته زود قضاوت نکنی وگرنه...
درِ اتاق باز شد، سرباز وارد شد و خبردار ایستاد. جهانگیر گفت:
- این مرتیکه رو بازداشت کن.
سرباز پا کوبید و یک قدم جلو آم
لطفا صبر کنید...

م
1امیدوارم بفرستدش امیدیه،یه ذره هم این عوضی نازپرورده سختی بکشه،هم جهانگیر،هرچند اونجا هم بهش میرسه نمیذاره زیاد سختی بکشه