پارت سیصد و نود و ششم :

مجلس بله‌بران بود و این بار مهمان‌ها زیاد بودند. تمام اقوام علی دعوت داشتند و من که طبق رسوم هنوز قرار نبود در مجلس باشم، داشتم با استرس از لای در اتاق مهمانخانه تماشا می‌کردم و گوش می‌دادم. دلم گرفته بود. از اینکه هیچ‌کس را نداشتم که در مراسمم حاضر باشد و علی مثل اکثر مردم این همه فامیل داشت، حس بدی داشتم. نگران بودم مبادا یکی در این بین حرفی بزند و همه‌چیز به هم بخورد، مخصوصاً که باز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    واقعا چقدر بیشعوره همین ما زنا به خودمون رحم نمیکنیم...اینکه یه نفر عقد کنه بعد جدا بشه هیچ اتفاقی نیفتاده پس بیوه بهش ننیگن، حتی اگر طرف عروسی هم کرده باشه بعد جدا بشه نباید این حرف رو بزنیم بهش...

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩶💙💜🤎❤️💚🧡🤍💛

    ۲ سال پیش
  • م

    6

    خاک بر سر بی شعورت کنن که اینجوری آدمارو ارزش گذاری میکنی،خوبه خودت زنی،تو از جای دیگه میسوزی که داماد ازدستت رفته،علی نیاز به حمایت تو نداره

    ۲ سال پیش
  • Sedi

    2

    چه خاله ی فولاد زره ای😈😈

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️