قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و سوم :
لبخند محوی زد.
- هم مدیر باشگاه هم مربیِ اینا خوشحال میشن یکی جمعوجورشون کنه و وقتشون هدر نره. بچهها، برید سر جاهاتون، بیکار واینستید که امروز شانس آوردید یه مربی عالی نصیبتون شده.
بچهها باز هم کمی نگاهشان متعجب بود اما سر جاهایشان رفتند. نگاهی به سهند انداختم که به سختی داشت سلاحش را بالا میآورد و نشانه میگرفت و آهسته گفتم:
- اون پسره... سهند، فکر میکنم به خاطر این
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1وای عجب چیزی گفت علی🫢 بیا تابان جونهمینومیخواستی بشنوی..😅