پارت سیصد و سوم :

لبخند محوی زد.
- هم مدیر باشگاه هم مربیِ اینا خوشحال می‌شن یکی جمع‌وجورشون کنه و وقتشون هدر نره. بچه‌ها، برید سر جاهاتون، بیکار واینستید که امروز شانس آوردید یه مربی عالی نصیبتون شده.
بچه‌ها باز هم کمی نگاهشان متعجب بود اما سر جاهایشان رفتند. نگاهی به سهند انداختم که به سختی داشت سلاحش را بالا می‌آورد و نشانه می‌گرفت و آهسته گفتم:
- اون پسره... سهند، فکر می‌کنم به خاطر این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    وای عجب چیزی گفت علی🫢 بیا تابان جونهمینومیخواستی بشنوی..😅

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🤍🩵💜🩶💛❤️💙🤎💚🧡

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    هوووف از دست این تابان 🤨

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    لطفا فقط خفه شو تابان ودیگر هیچ

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️