پارت سیصد و یک :

با اینکه زودتر از همیشه راه افتاده بودیم کمی دیر رسیدیم. خیابان‌ها خلوت بود اما پر از برف و یخ؛ علی آرام و با احتیاط رانندگی می‌کرد. جلوی در مدرسه پیاده شدم. علی مثل همیشه منتظر بود من داخل بروم تا حرکت کند. بابای پیر مدرسه که زیر تاقی جلوی در ایستاده بود جلو آمد. سلام کردم.
- سلام دخترم. خانم مدیر گفتن بیشتر بچه‌ها نیومدن، چند تا از معلم‌ها هم نتونستن برسن. مدرسه رو تعطیل کردن. منو فر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    تابان فکر کنم نمیخواد قبول کنه که همچین آدمی دوستش داره..ه والا

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    دیگه علی عنان از کف داده😅و به هر طریقی میخواد به تابان بگه.آفرین علی ماشالاحرفه ای هم هست ذره ذره پیش میره😁من عاشق غیرتی شدن علی هستم..تابان جان شماهم حواستو جمع یکم علی رو ببین یعنی عمیق ببین😉

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🧡💚🤎💙❤️💜💛🩶🩵🤍

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    وای خدا از دست این تابان ، من اگه جاش بودم الان صدبار خودم ب علی درخواست ازدواج داده بودم 😂😂پسر ب این ماهی کنارشه باز حرف از اون شمس بی لیاقت میزنهههه😵 💫😵 💫😵 💫

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    علی از هر راهی میره برسه به دوس داشتن تابان یا میگه مامانم یاایرج یاشمس ،اینجوری پیش بره موهاش رنگ دندوناش شده

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    4

    چقدر گیج می زنی تابان ،دیگه چه جوری بهت بگه دوستت داره عزیزم ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • سحر

    3

    آخ جون داره خودشو لو میده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️