قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و ده :
خودش هم روی صندلی جلو نشست و حرکت کردیم. همچنان دستهای من و مامان به هم وصل بود و مسیر کوتاه را در سکوت طی کردیم. هنوز گیج بودم و باورم نمیشد که کنار مامان هستم.
جلوی خانهای در یک کوچهی باریک پیاده شدیم. درِ خانه باز بود و وارد یک حیاط نسبتاً بزرگ و خشک شدیم با زمین خاکی که وسطش یک درخت نخل کاشته شده بود. هر چهار طرف حیاط درهایی دیده میشد و ما دنبال مامان به طرف یکی از آنها رفتیÙ
لطفا صبر کنید...

ساناز
1💙❤️🤎💜🤍🩵💚💛🧡🩶