پارت سیصد و ده :

خودش هم روی صندلی جلو نشست و حرکت کردیم. همچنان دست‌های من و مامان به هم وصل بود و مسیر کوتاه را در سکوت طی کردیم. هنوز گیج بودم و باورم نمی‌شد که کنار مامان هستم.
جلوی خانه‌ای در یک کوچه‌ی باریک پیاده شدیم. درِ خانه باز بود و وارد یک حیاط نسبتاً بزرگ و خشک شدیم با زمین خاکی که وسطش یک درخت نخل کاشته شده بود. هر چهار طرف حیاط درهایی دیده می‌شد و ما دنبال مامان به طرف یکی از آن‌ها رفتیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💙❤️🤎💜🤍🩵💚💛🧡🩶

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    بله تابان دخت خانم قدر علی بدون،مادرش واقعا زن قوی هست ،تحت هر شرایطی برای هر تصمیمی همه جوانب رو درنظر میگیره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️