پارت سیصد و بیست :

صبح با صدای علی بیدار شدم که در می‌زد و صدایم می‌کرد. به زور چشم‌های خسته‌ام را باز کردم. دیشب بعد از ساعت‌ها اشک ریختن خوابم برده بود و حس می‌کردم یکی‌دو ساعت بیشتر نخوابیده‌ام. در را باز کردم و زیرلب سلام کردم. نگاه دقیقی به صورتم انداخت. مطمئن بودم چشم‌هایم پف کرده و قرمز است اما به روی خودش نیاورد.
- سریع لباس بپوش. یه سواری پیدا کردم که می‌ره تهران. نیم ساعت دیگه راه می‌افته.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    خوشم اومد یکم هیجان گرفت داستان. خوبه که علی منطقیه اما همیشه هم منطقی نباید باشه یه زمانایی دوست دارم اون هم تحت تاثیر احساساتش قرار بگیره تا شدت عشقشو درک کنیم.

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩵💙💜💚❤️🤍🤎🩶🧡

    ۲ سال پیش
  • م

    4

    خیلی جالب ،بله تابان خانم قرار نیست همیشه لوس بشی اونم ناز تورو بکشه که

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️