قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و بیست :
صبح با صدای علی بیدار شدم که در میزد و صدایم میکرد. به زور چشمهای خستهام را باز کردم. دیشب بعد از ساعتها اشک ریختن خوابم برده بود و حس میکردم یکیدو ساعت بیشتر نخوابیدهام. در را باز کردم و زیرلب سلام کردم. نگاه دقیقی به صورتم انداخت. مطمئن بودم چشمهایم پف کرده و قرمز است اما به روی خودش نیاورد.
- سریع لباس بپوش. یه سواری پیدا کردم که میره تهران. نیم ساعت دیگه راه میافته.
لطفا صبر کنید...

مبینا
1خوشم اومد یکم هیجان گرفت داستان. خوبه که علی منطقیه اما همیشه هم منطقی نباید باشه یه زمانایی دوست دارم اون هم تحت تاثیر احساساتش قرار بگیره تا شدت عشقشو درک کنیم.