پارت سیصد و هجده :

کنار دیوار روی زمین نشسته و خیره شده بودم به مسافران. هنوز بیشتر مردها اطراف اتوبوس بودند و علی هم بین آن‌ها بود ولی زن‌ها و بچه‌ها در پیاده‌رو نشسته بودند. بعضی از بچه‌ها از خستگی در آغوش مادرانشان یا روی زیراندازها و رختخواب‌های کوچک و موقتی به خواب رفته بودند. بیشتر از دو ساعت بود اینجا بودیم، شهر کوچکی به اسم برازجان که حدود شصت کیلومتر با بوشهر فاصله داشت.
اتوبوس ساعت نُه حر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    2

    خیلی از تابان بدم میاد دختره ی عقده ایی بد بخت خل و چل .بعضی وقتا یه حرفای و رفتار های خل بازی میکنه من جای علی بودم تو چاه مینداختم راحت

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    چرا؟؟؟!!! ی دختر ۱۷ ۱۸ ساله زمان شاه دختری از خانواده مرفه که از گل بهش کمتر نگفتن تازه بنظرم خیلی فهمیده و خوبه🙂

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    منم ۱۷ ساله بودم بچه م به دنیا اومده بود دیگه .ولی عقل چیزیه که اصلا به سن نیس به نظر من .🫠🫠

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    ای جونم علی😍 یه مرد کامل..

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    💙🤎🩶🧡💜🩵💚❤️🤍💛

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    خیلی عالی ، مثل همیشه علی بافکر، برنامه، مسئولیت،صبر،حوصله،مهربانی وآینده نگری عمل میکنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️