پارت سیصد و هفده :

در یک کپر کوچک نزدیک اسکله نشسته بودیم، اتاقکی بود که با برگ خرما درست کرده بودند و چند میز کوچک و چهارپایه‌های چوبی داشت. به پیشنهاد مامان قلیه‌ماهی سفارش داده بودیم و وقتی غذاهای خوش‌آب‌ورنگ را جلویمان گذاشتند، از عطر و بویش احساس گرسنگی کردم. اولین قاشق را که خوردم گفتم:
- هوم! چقدر خوشمزه‌ست. پیشنهادتون عالی بود مامان.
- این مدت وقت نشده بود بیارمتون اینجا. کسی بیاد بوشهر Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💚❤️💛🤎💙🧡🩶💜🩵🤍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️