قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و چهارم :
آبدارچی باشگاه سه بار برایم چای آورد، داغ و تازهدم. وقتی علی آمد، شاد و سرحال به نظر میرسید.
- حوصلهت سر رفت؟
- نه، کلی چایی خوردم. ببخشید، نباید میاومدم تو سالن. نباید تو کارهاتون دخالت میکردم.
- چرا عذرخواهی کنی؟ سهند همین امروز پیشرفت داشته. مرتضی گفت ازت خیلی تشکر کنم.
- ولی من...
حرفم را قطع کرد.
- بدو بریم که کار داریم، باید به یه جا برسیم. تو راه حرف میز
لطفا صبر کنید...

ندا
1عالی عزیزم