پارت سیصد و چهارم :

آبدارچی باشگاه سه بار برایم چای آورد، داغ و تازه‌دم. وقتی علی آمد، شاد و سرحال به نظر می‌رسید.
- حوصله‌ت سر رفت؟
- نه، کلی چایی خوردم. ببخشید، نباید می‌اومدم تو سالن. نباید تو کارهاتون دخالت می‌کردم.
- چرا عذرخواهی کنی؟ سهند همین امروز پیشرفت داشته. مرتضی گفت ازت خیلی تشکر کنم.
- ولی من...
حرفم را قطع کرد.
- بدو بریم که کار داریم، باید به یه جا برسیم. تو راه حرف می‌ز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    1

    عالی عزیزم

    ۹ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🩵💚🤎💙❤️💛🩶💜🤍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️