قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و نهم :
از دور چشم دوخته بودم به سیاهی شهری که دیده میشد و ضربان قلبم بالا رفته بود. باورم نمیشد که با مامان فاصلهی زیادی ندارم و به زودی او را میبینم. دیدنش مثل یک رؤیا بود.
از آنجایی که تحویل سال حدود ساعت نُه شب بیستونهم اسفند بود، علی برای بیستوهشتم ساعت دوازده شب بلیت خریده بود که من بتوانم کنار مامان باشم. راه طولانی و خستهکننده بود، حدود هجده ساعت در راه بودیم که چند ساعتش ص
لطفا صبر کنید...

ساناز
1🤎💜🤍🩵💚💛🧡💙❤️🩶