پارت سیصد و نهم :

از دور چشم دوخته بودم به سیاهی شهری که دیده می‌شد و ضربان قلبم بالا رفته بود. باورم نمی‌شد که با مامان فاصله‌ی زیادی ندارم و به زودی او را می‌بینم. دیدنش مثل یک رؤیا بود.
از آنجایی که تحویل سال حدود ساعت نُه شب بیست‌ونهم اسفند بود، علی برای بیست‌وهشتم ساعت دوازده شب بلیت خریده بود که من بتوانم کنار مامان باشم. راه طولانی و خسته‌کننده بود، حدود هجده ساعت در راه بودیم که چند ساعتش ص

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🤎💜🤍🩵💚💛🧡💙❤️🩶

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    خیلی عالی ، موفق باشید نویسنده محترم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️