قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت سیصد و چهارده :
- بودم و هستم، اما بابات دیگه زنده نیست، من هنوز زندهام. به نظرت حق ندارم زندگی کنم؟ من فقط بیستوپنج سالم بود که بابات از دنیا رفت. بهترین سالهای جوونیم رو صرف تو و ایرج و فریدون کردم، ولی وقتی بزرگ شدید و روی پای خودتون وایستادید، چرا فکر کردی باید تا آخر عمرم تنها میموندم و به هیچ مردی فکر نمیکردم؟
- نمیفهمم مامان، چطور ممکنه شما عاشق بابام باشید و بخواید یه مرد دیگه رو بذاØ
لطفا صبر کنید...

ساناز
1🩶💚❤️💛🩵🤎🧡💙💜🤍