پارت سیصد و چهارده :

- بودم و هستم، اما بابات دیگه زنده نیست، من هنوز زنده‌ام. به نظرت حق ندارم زندگی کنم؟ من فقط بیست‌وپنج سالم بود که بابات از دنیا رفت. بهترین سال‌های جوونیم رو صرف تو و ایرج و فریدون کردم، ولی وقتی بزرگ شدید و روی پای خودتون وایستادید، چرا فکر کردی باید تا آخر عمرم تنها می‌موندم و به هیچ مردی فکر نمی‌کردم؟
- نمی‌فهمم مامان، چطور ممکنه شما عاشق بابام باشید و بخواید یه مرد دیگه رو بذاØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    🩶💚❤️💛🩵🤎🧡💙💜🤍

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    3

    چه مادر خوب منطقی و محکمی به نظر من یک بچه باید همینطور تربیت بشه که موقع تنهایی بتونه از پس خودش بر بیاد..

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️