قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و پنجاه و نهم :
علی درحالیکه داشت میز صبحانه را جمع میکرد غرق فکر بود. نیمههای دیشب که تنها در اتاق ته حیاط خوابیده بود، صدای زنگ تلفن از داخل خانه هشیارش کرده بود. نشنیده بود چه کسی تماس را جواب داد و چه حرفی زده شد اما کمی بعد دیده بود که جهانگیر شتابان از ساختمان بیرون آمد و با ماشینش رفت. علی حس بدی داشت و خوابش نبرده بود تا دو ساعت بعد که جهانگیر برگشته بود. تا صبح ذهنش درگیر بود و چرتهای کوتاهی
لطفا صبر کنید...

فاطی
1وای خدای من علی بیا خونه ما🤣🤣 دلم آشوب است نمیدانم چه کنم باید کاری کنم ولی فکرم آشفته اس