پارت دویست و پنجاه و نهم :

علی درحالی‌که داشت میز صبحانه را جمع می‌کرد غرق فکر بود. نیمه‌های دیشب که تنها در اتاق ته حیاط خوابیده بود، صدای زنگ تلفن از داخل خانه هشیارش کرده بود. نشنیده بود چه کسی تماس را جواب داد و چه حرفی زده شد اما کمی بعد دیده بود که جهانگیر شتابان از ساختمان بیرون آمد و با ماشینش رفت. علی حس بدی داشت و خوابش نبرده بود تا دو ساعت بعد که جهانگیر برگشته بود. تا صبح ذهنش درگیر بود و چرت‌های کوتاهی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    وای خدای من علی بیا خونه ما🤣🤣 دلم آشوب است نمیدانم چه کنم باید کاری کنم ولی فکرم آشفته اس

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    وای حالا چی میشه🥺...

    ۲ سال پیش
  • شهین

    1

    خیلی عالیه دستت درد نکنه نویسندی عزیز

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    یعنی داخل ماشین که علی رفت خبری پیدا نکرد💛🧡🤎💚🩶🤍❤️💜💙🩵

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️