پارت دویست و چهل و نهم :

**فصل بیست‌وششم**
جمال درِ اتاق شمس را باز کرد و بالای سر او رفت که خواب بود. پتو را کشید و شمس یکباره از جا پرید. نگاه سرگردانش دور اتاق چرخید و روی پدرش متوقف ماند. جمال با اخم گفت:
- علیک سلام.
شمس زیرلب سلام کرد. جمال غر زد:
- وقتی تا بوق سگ می‌ری دنبال ولگردی همینه دیگه. دم صبح می‌خوابی، تا لنگ ظهر هم خوابی. من رفتم بازار و برگشتم، ناهار خوردم و دوباره دارم می‌رم، شازده‌Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    ممنون..واقعا رمانتون خیلی خوبه. وقتی مست میشوی نمیدانی سرگرم چه چیزی میشوی در فکر خود فارغ میشوی از دنیا ولی نمیدانی بیشتر گرفتار میشوی

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    🩶🤍🩵💙💜💛🧡🤎❤️💚

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️