قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و چهل و نهم :
**فصل بیستوششم**
جمال درِ اتاق شمس را باز کرد و بالای سر او رفت که خواب بود. پتو را کشید و شمس یکباره از جا پرید. نگاه سرگردانش دور اتاق چرخید و روی پدرش متوقف ماند. جمال با اخم گفت:
- علیک سلام.
شمس زیرلب سلام کرد. جمال غر زد:
- وقتی تا بوق سگ میری دنبال ولگردی همینه دیگه. دم صبح میخوابی، تا لنگ ظهر هم خوابی. من رفتم بازار و برگشتم، ناهار خوردم و دوباره دارم میرم، شازدهÙ
لطفا صبر کنید...

فاطی
0ممنون..واقعا رمانتون خیلی خوبه. وقتی مست میشوی نمیدانی سرگرم چه چیزی میشوی در فکر خود فارغ میشوی از دنیا ولی نمیدانی بیشتر گرفتار میشوی