پارت دویست و پنجاه :

همان موقع جمال در محل کار جهانگیر مقابلش ایستاده بود. عصبانی بود که جهانگیر چند ساعت او را منتظر نگه داشته و بعد از رفتن تمام مراجعینش پذیرفته بود، بعد از ورود هم تعارف نکرده بود بنشیند و جمال وسط اتاق او ایستاده بود، مثل یک خدمتکار، اما هیچ‌کدام از این‌ها زیاد هم اهمیت نداشت. مهم این بود که توانسته حرفش را بزند. جهانگیر چند لحظه با اخم او را نگاه کرد و گفت:
- این اراجیف چیه سرهم می‌Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    معلوم نیست باز جهانگیر چه نقشه ای تو سرش داره..

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💚🤍❤️🩶🤎🧡💛🩵💙💜

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️