قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و پنجاه :
همان موقع جمال در محل کار جهانگیر مقابلش ایستاده بود. عصبانی بود که جهانگیر چند ساعت او را منتظر نگه داشته و بعد از رفتن تمام مراجعینش پذیرفته بود، بعد از ورود هم تعارف نکرده بود بنشیند و جمال وسط اتاق او ایستاده بود، مثل یک خدمتکار، اما هیچکدام از اینها زیاد هم اهمیت نداشت. مهم این بود که توانسته حرفش را بزند. جهانگیر چند لحظه با اخم او را نگاه کرد و گفت:
- این اراجیف چیه سرهم میÚ
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1معلوم نیست باز جهانگیر چه نقشه ای تو سرش داره..