قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و چهل و سوم :
شمس بعد از یک جروبحث دیگر با پدرش با عصبانیت لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. صدای فریادهای جمال هنوز بلند بود و شمس در را طوری به هم کوبید که شیشهها لرزید. با قدمهای بلند از خانه دور شد. حالش بد بود، خیلی بدتر از آنچه در تمام طول عمرش پیش آمده باشد. حس میکرد دیگر هیچ انگیزهای برای زندگی ندارد. جدایی ابدی از تابان هیچجوری برایش قابل تحمل نبود. دنیا برایش تمام شده بود.
چند روز قبل
لطفا صبر کنید...

فاطی
1و چه بد آدمها خود را پشت مستی پنهان میکنند تا فراموش کنند غمها را