پارت دویست و چهل و سوم :

شمس بعد از یک جروبحث دیگر با پدرش با عصبانیت لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. صدای فریادهای جمال هنوز بلند بود و شمس در را طوری به هم کوبید که شیشه‌ها لرزید. با قدم‌های بلند از خانه دور شد. حالش بد بود، خیلی بدتر از آنچه در تمام طول عمرش پیش آمده باشد. حس می‌کرد دیگر هیچ انگیزه‌ای برای زندگی ندارد. جدایی ابدی از تابان هیچ‌جوری برایش قابل تحمل نبود. دنیا برایش تمام شده بود.
چند روز قبل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    و چه بد آدمها خود را پشت مستی پنهان میکنند تا فراموش کنند غمها را

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💜💙🩵🤍🩶💚❤️🤎🧡💛

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    4

    بیچاره شمس دلم براش میسوزه🥲😕

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️