قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و چهل و ششم :
یک ساعتی میشد که علی آمده بود. آمدنش غیرمنتظره بود و مرا که حوصلهام سر رفته بود، از آن حس رکود بیرون کشیده بود. از وقتی رسیده بود مدام داشتیم حرف میزدیم و خانه از سکوت درآمده بود. او نگاهی به استکان چای دوم که جلویش گذاشته بودم انداخت و پرسید:
- خودتون نمیخورید؟
ایرج تکخندهای کرد.
- پیش پای تو خورده بودیم، یکی هم که با تو خوردیم. این روزها که من همهش خونهام کارمون ش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0عجب علی به چه چیزایی فکر میکنه..امیدوارم شمس دوباره دردسر جدید درست نکنه.